پایگاه خبری - تحلیلی پهره - آخرين عناوين حماسه و جهاد :: نسخه کامل http://www.pahreh.ir/Epic Sat, 21 Jul 2018 20:17:21 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری - تحليلی پهره http://www.pahreh.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری - تحليلی پهره آزاد است. Sat, 21 Jul 2018 20:17:21 GMT حماسه و جهاد 60 خاطره خوش مردم از جهادگران بی ریا http://www.pahreh.ir/news/422222/خاطره-خوش-مردم-جهادگران-بی-ریا به گزارش پهره، سردار ناظری جانشین سپاه سلمان در همایش محوری خدمت بی منت به مناسبت بزرگداشت سالروز تشکیل بسیج سازندگی به فرمان حضرت امام خمینی(ره) گفت: انقلاب اسلامی تاکنون نگاه ویژه ای به مناطق محروم داشته است و از ابتدای تشکیل بسیج سازندگی، گروه های مختلف جهادی با حضور پرشور جوانان برای خدمت رسانی در مناطق کشور شرکت کردند. وی افزود: جهادگران بی ریا در طول سالها فعالیت های خالصانه ای داشتند به گونه ای که خاطرات خوش و شیرین در ذهن مردم ایران تداعی بخشیده است. جانشین سپاه سلمان سیستان و بلوچستان تاکید کرد: غبارویی از مناطق محروم و خذف فقر یکی از برنامه های استراتژیک و مهم نظام و سپاه پاسداران است.   ]]> حماسه و جهاد Tue, 08 May 2018 19:28:07 GMT http://www.pahreh.ir/news/422222/خاطره-خوش-مردم-جهادگران-بی-ریا گل‌هایی که وقت بازگشت کسی چشم‌انتظارشان نبود http://www.pahreh.ir/news/5584/گل-هایی-وقت-بازگشت-کسی-چشم-انتظارشان-نبود شهدای داستان ما شاید قصه‌های متفاوتی داشته باشند، چراکه آن‌ها از نعمت داشتن خانواده نیز محروم بوده‌اند. فرزندان ایران که برخی از داشتن پدر، مادر یا هردو بی‌نصیب بوده‌اند سال‌های کودکی و نوجوانی‌شان را در مراکز نگهداری بهزیستی سپری کردند. به روایت اسناد، با تمام تلاش‌هایی که برای موفقیت و سروسامان گرفتن‌شان شده بود، به‌وقت تهاجم دشمن بعث داوطلبانه ترک خانواده کردند و برای دفاع از عزت و شرف وطن جنگیدند. آنچه می‌خوانید، ذکر نام و یاد مختصر و ناقصی از برخی آن‌هاست به مناسبت از راه رسیدن روز بهزیستی. به مزار شهدا که می‌روید شاید نام آن‌ها را نیز ببینید، گل‌هایی که وقت بازگشت کسی چشم‌انتظارشان نبود.  دوقلوهای افسانه‌ای دو برادر بودند؛ ثابت و ثاقب. نوجوان‌هایی که سال ۶۱ امدادگران خستگی‌ناپذیر گردان سلمان بودند. عملیات مسلم بن عقیل در منطقه‌ی سومار اولین باری بود که شهابی‌نشاط‌ها پا به جبهه گذاشته بودند. همرزمان این دو شهید می‌گویند وقتی نامه‌ها از فرماندهی برای سنگرها می‌آمد، معمولا ثابت و ثاقب غیب‌شان می‌زد. یک‌بار یکی از رزمندگان متوجه شد وقتی همه گرم نامه خواندن هستند و خبر سلامتی خانواده و عکس‌هایشان را با وجد نگاه می‌کنند، دوقلوها دست در گردن هم در کنج سنگر گریه می‌کنند. او بعدها می‌گوید که موضوع را جویا شدم و فهمیدم آن‌ها بی‌سرپرست هستند و هر بار دلشان می‌شکند که کسی آن‌سوی جبهه چشم‌انتظارشان نیست، عکس‌های کودکی و زنبیل قرمزی را که در آن سر راه گذاشته شده‌اند، بغل و گریه می‌کردند. چندی بعد ثاقب در مجتمع نگهداری‌اش دعوت حق را لبیک گفت و برادر بعد از چند سال تحمل مجروحیت از استنشاق گازهای شیمیایی به نزد برادر می‌شتابد و او نیز شهد شهادت را می‌نوشد.   قربونت برم دنیا حمید داودآبادی در یکی از پست‌های اینستاگرامی‌اش به آشنایی با شهید ثاقب اشاره می‌کند و می‌گوید: چند سال پیش رفته بودم بهشت‌زهرا و بین قبرها الکی‌پلکی تاب می‌خوردم. یکدفعه چشمم خورد به یه سنگ قبر سیاه که بدجوری تکونم داد: «شهید مظلوم ثاقب شهابی‌نشاط، محل شهادت شیرخوارگاه...» ثاقب، اون پسرک خوش‌مَشرب، همونی که با مصطفی باهاش شوخی می‌کردیم، همونی که هردفعه منو می‌دید می‌گفت: «خدابیامرزش، مصطفی چه پسر خوبی بود.» قربونت برم دنیا که هر چی عذاب و تاوان معصیته، مال همین دنیاس. چه عذابی بالاتر از این‌که توی اینترنت، توی فضای مجازی، فضایی که به ایمیلت بخوای سر بزنی باید با چهار تا «...» حال و احوال کنی! یکدفعه چشمت بخوره به یه عکس و خبر: «تشییع پیکر جانباز شهید ثابت شهابی‌نشاط که بر اثر استنشاق گازهای شیمیایی به‌شهادت رسید...» از کرمانشاه و غرب کشور گرفته، تا اهواز و خرمشهر. این دوتا داداش هرجا که اعزام می‌شدن، توی ساک و کوله‌پشتی‌شون یه اعلامیه بود که عکس کودکی دوتایی‌شون رو توش چاپ کرده.آنچه امروز از ثاقب و ثابت شهابی‌نشاط باقی است، دو قبر مشکی‌رنگ شبیه به هم و در کنار هم در قطعه‌ی ۵۰ ردیف ۶۷، شماره‌ی ۱۹ و ردیف ۶۵ شماره‌ی ۱۹، گلزار شهدای بهشت زهرا(س) تهران است.  آن شب مهربان‌تر بود اما روایت محمدحسین از روز حادثه. او ادامه می‌دهد: «مدام در خانه راه می‌رفت و خواهرم زینب را که تازه ده‌ساله شده، در آغوش می‌گرفت و می‌بوسید. آن شب پدرم حال و هوای دیگری داشت. مدام درخانه راه می‌رفت و قربان صدقه‌ی ما می‌رفت. همیشه مهربان بود اما آن شب مهربان‌تر. کلی با خواهرم زینب بازی می‌کرد و او را مدام در آغوش می‌گرفت و می‌بوسید.» او ادامه می‌دهد:«پدرم هر روز ساعت پنج صبح از خانه خارج می‌شد تا به محل کارش برود. آن روز برای خوردن سحری بیدار شدیم، چهره‌اش با روزهای دیگر فرق داشت. نمازش را که خواند لباس‌هایش را پوشید. برای رفتن سر کارش خیلی عجله داشت. از خانه که خارج شد بعد از چند دقیقه دوباره برگشت. ابتدا فکر کردیم وسیله‌ای جا گذاشته است، اما او یک‌راست به سراغ زینب رفت و دوباره او را در آغوش گرفت.»   مجاهد نوجوان نام اکبر محمدی‌خالد. در یکی از مراکز بهزیستی استان تهران سکونت داشت که در سال ۵۹ یک دبیر آموزش‌وپرورش سرپرستی او را همراه سه نفر از بچه‌های شبانه‌روزی به عهده می‌گیرد. سال دوم دبیرستان درس را نیمه‌کاره رها می‌کند و کمی بعد به جبهه می‌رود. در زمان جنگ یک‌بار اکبر از ناحیه‌ی چشم مجروح می‌شود و مددکار بهزیستی او را می‌یابد. وقتی به سراغ سرپرست او می‌رود تا آن‌ها را از حضور اکبر و بستری شدنش در بیمارستان مطلع کند، هنگام بازگشت مطلع می‌شود که او و همرزمانش دوباره به جبهه رفته‌‌اند. این جوان برومند در بیست‌ویک‌سالگی طی عملیات کربلای۲ مفقودالاثر شد و پیکر پاکش به وطن بازنگشت. نامه‌های آسمانی نام قبلی او فرشید بود و سال ۱۳۵۰ به فرزندی پذیرفته شد، اما به دلیل ناسازگاری به بهزیستی بازگردانده شد. احمد حیدرپور سال ۶۰ ترخیص و همراه حسین، قربان و حمیدرضا از فرزندان دیگر شبانه‌روزی در خانه‌ای در محله‌ی جوادیه مشغول زندگی شدند. دوره‌‌ی جوشکاری را گذراندند و مشغول به کار شدند. زندگی‌شان روال جدیدی پیدا کرده بود و برای آینده آرزوهای بزرگی در سر می‌پروراندند، اما جنگ شروع شده بود و این خانواده‌ی چهار نفری تصمیم دیگری گرفتند. به پایگاه ابوذر رفتند و داوطلبانه به جبهه‌ اعزام شدند. او چند بار مجروح شد اما باز به جبهه بازگشت. از احمد دو نامه باقی مانده که صفای قلب و نگاه آسمانی او و دوستانش را نشان می‌دهد. احمد نوشته است: «افشین، این نامه را که برایت می‌نویسم روز ۱/۴/۶۲ است که ما دیروز به گودا  رفتیم و با کومله‌ها و دموکرات‌ها درگیر شدیم و چند تن از دوستانم به شهادت رسیدند. افشین، خیلی نزدیک بود که من هم به شهادت برسم ولی چه کنم که خداوند متعال من را دوست ندارد...» او در بخشی از دومین نامه‌ی به‌جا مانده‌اش نوشته است: «عرضی برای جوانان دارم. ای جوانان عزیز و خوب ایران، به حرف امام عزیز گوش دهید و به جبهه بیایید، کار جنگ را به امید خداوند متعال تمام کنید که خود خدا در قرآن می‌فرماید اسلام پیروز است.» وصیت احمد هم مانند روحش زلال و ساده است: «اگر شهید شدم ۳۵۰۰ تومان را به برادر قربان بده و موتور را بفروش، ۱۰۰ تومان برای خودت بردار و...» جنگجوی هنرمند یعقوب اخلاقی سال ۱۳۵۲ حدود هشت سال داشت که از طریق آموزش و پرورش در مسابقه‌ی نقاشی بین جوانان ایران یونسکو شرکت و لوح تقدیر و جایزه‌ی آن مسابقه را برای ایده‌ی خوبش از آن خود کرد. او بااستعداد بود و مربیانش به این اشاره کرده بودند. دوستانش می‌گفتند یعقوب هنرمند خوبی می‌شد اگر ادامه می‌داد. مانند هر جوان دیگری پس از ترخیص از بهزیستی به سربازی می‌رود. تلاش کردیم تا از او بیشتر بدانیم اما برخلاف سایر شهدا که حتی نقاشی‌های دوران کودکی‌شان موجود بود، از یعقوب کمتر دیدیم. یعقوب بیست سال بیشتر نداشت که در درگیری با اشرار در غرب کشور به شهادت رسید او هم‌اکنون در قطعه‌ی ۵۳ ردیف ۲ شماره‌ی ۷ آرمیده است. پدر صبور بچه‌های آسمان در کنار بچه‌های بهزیستی مردانی هم بودند که کارشان تنها پرورش فرزندان سلحشور نبود و خود نیز پا در میدان گذاشتند. حاج محمد صبوری در کنار عناوینی چون مدیر اجرایی، مددکار، مربی مرکز و... یک رزمنده و پدر معنوی هم بود. صبوری سال ۲۸ در قائم‌شهر به دنیا آمد و در دانشگاه خدمات اجتماعی خوانده بود. او تمام عمر خود را صرف خدمات مددکاری در بهزیستی کرد و در کنارش، فعالیت‌های مذهبی، سیاسی و فرهنگی ویژه‌ی او از یاد همشهریانش نمی‌رود. او و همسرش که به جهت مبارزات سیاسی زندان‌های زمان شاه را تجربه کرده بودند، پس از انقلاب با حکم شهید فیاض‌بخش، مدیرکل بهزیستی استان مازندران و چند مسئولیت دیگر را در کارنامه‌ی خود ثبت کرد. مردی خستگی‌ناپذیر که تلاش می‌کرد تمام فرزندان تحت پوشش او صاحب شغل، زندگی و آینده‌ای با ثبات شوند. غبار جنگ بر پیکرش، او را زمین‌گیر کرد و باوجود درصد بالای جانبازی همچنان در کنار بچه‌ها بود و پرورشان می‌داد. در جنگ هم مراقب و حافظ جوان‌ترها به‌ویژه فرزندانی بود که دوشادوش او می‌جنگیدند. حتی شاید بیشتر از فرزندان خودش از آن‌ها مراقبت می‌کرد.                                                                      ۱۲ بهمن ۱۳۷۷ پدر بچه‌های بهزیستی به دلیل شدت جراحات آن‌ها را وداع گفت و به شهادت رسید. روایت زندگی صبوری از زبان همسرش در کتاب نیمه‌ی پنهان ماه از انتشارات روایت فتح شرح تمام فراز و نشیب‌های زندگی اوست ]]> حماسه و جهاد Sun, 30 Jul 2017 06:39:16 GMT http://www.pahreh.ir/news/5584/گل-هایی-وقت-بازگشت-کسی-چشم-انتظارشان-نبود فرمانده ای که پیکرش هرگز پیدا نشد http://www.pahreh.ir/news/5576/فرمانده-پیکرش-هرگز-پیدا-نشد عمران پستى در 19 آذر 1338 در روستاى هشتچین از توابع شهرستان خلخال به دنیا آمد. دوره ابتدایى را در زادگاهش به پایان رساند و به‌عنوان شاگرد ممتاز براى ادامه تحصیل از طرف دولت به شهر اردبیل رفت و دوره متوسطه را طى سالهاى 52 تا 55 در دبیرستان شاه‌عباس اردبیل به پایان برد و در رشته ریاضى دیپلم گرفت. عمران پس از اخذ دیپلم، در سال 1355 در رشته جامعه‌شناسى دانشگاه تهران پذیرفته شد و به تحصیل پرداخت. با اوج ‌گیرى انقلاب اسلامى، عمران نیز به فعالیتهاى سیاسى و مذهبى در دانشگاه روى آورد و در خوابگاه، جلسات درس اخلاق و قرآن برپا مى‏‌کرد. پس از تعطیلى دانشگاهها در سال 1356 براى استمرار مبارزه با رژیم پهلوى به شهرستان خلخال بازگشت و در پخش اعلامیه‏‌هاى حضرت امام قدس سره فعال بود و مجالس سخنرانى علیه رژیم ‏پهلوى برپا مى‏‌کرد. با افزایش فعالیت‌هاى عمران ساواک جلوى سخنرانی‌هایش را گرفت و بارها او را تهدید به مرگ کردند. اما او از پاى ننشست و اولین راهپیمایى را از دبیرستانها علیه رژیم پهلوى در خلخال به راه انداخت. او سر دسته و رهبر تمام راهپیماییهاى این شهرستان بود. اکثر اوقاتش را در مساجد و مراسم مذهبى سپرى مى‏‌کرد و یا به مطالعه کتابهاى استاد مطهرى و سایر آثار مربوط به انقلاب مى‏‌پرداخت. هم‏زمان با پیروزى انقلاب اسلامى و ورود حضرت امام خمینى به ایران در 12 بهمن 1357، عمران از اعضاى کمیته استقبال از حضرت امام در تهران بود. پس از پیروزى انقلاب، از دانشجویان پیرو خط امام  بود که لانه جاسوسى آمریکا را در 13 آبان 1358 تسخیر کردند. پس از تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامى به این نهاد پیوست و در تهران در واحد گزینش مشغول به کار شد و هم‏زمان در تشکیل جهاد سازندگى خلخال به ایفاى نقش پرداخت. با شروع جنگ تحمیلى عراق علیه ایران سعى بسیار کرد که در جبهه‏‌ها حضور یابد ولى مانع مى‏‌شدند. سرانجام با تهدید به استعفا و اصرار بسیار، با اعزام وى به جبهه موافقت شد. مدتى معاون گروهانى از گردان جعفر طیار بود و در عملیاتهاى والفجر مقدماتى، والفجر1 و والفجر4 شرکت کرد. یکى از نیروهاى گردان حضرت قاسم لشکر 31 عاشورا، نقل مى‌کند: «پس از حضور در عملیات والفجر مقدماتى براى پدافند منطقه عملیاتى، گردان ما به‌همراه رزمندگانى از لشکر 27 حضرت رسول صلّى الله علیه و آله مأموریت داشت. طرف راست محل استقرار گردان ما تپه‏‌هاى دوقلویى بود که در اختیار داشتن آن، برگ برنده‏‌اى محسوب مى‏‌شد. شبها نیروهاى لشکر حضرت رسول آن را تصرف مى‏‌کردند ولى صبح روز بعد عراقیها با کمک توپ و تانک آن را بازپس مى‏‌گرفتند. این کار تا هشت روز ادامه داشت. روز هشتم وقتى تانکهاى عراقى براى تصرف مجدد تپه‌‏ها آرایش گرفته بودند، هنوز به تیررس نیروهاى خودى نرسیده بودند که ناگهان ده تا پانزده تانک عراقى یکى پس از دیگرى با آرپى‏جى‏7 منهدم شدند. با انفجار تانکها رعب و وحشت سنگینى عراقیها را در بر گرفت و تانک‌های باقى‏‌مانده عقب کشیدند. همه رزمندگان در تعجب بودند که چشمهاى شگفت‏‌زده آنان به عمران پستى افتاد که در لابلاى تانکهاى آتش‌گرفته دشمن یک‌تنه در حال انهدام تانکهاى در حال فرار عراق بود، در همین حال مجروح شد و در حالى که اشک شوق بر دیدگان همه جارى بود پیکر مجروحش را بر دوش گرفتند و به سنگرهاى خودى آوردند، بدین ترتیب عراقیها عقب‌نشینى کردند و این حرکت عمران پستى جاى پایى شد براى تحکیم مواضع نیروهاى خودى و مقدمه‏‌اى براى پیروزیهاى بعدى». پس از عملیات والفجر1 طى حکمى از سوى حاج همت فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص) مسئول تشکیل گردان حبیب‌‏بن مظاهر شد و گردانى تشکیل داد که از گردانهاى نمونه لشکر بود. او شعار هرچه خدا خواست همان می‌شود را چنان در میان نیروهایش جا انداخته بود که در هر موقعیت بحرانى، آن را با صداى بلند تکرار مى‏‌کردند. عمران در جمع نیروهایش و سایر رزمندگان به فرمانده عبدالله معروف بود. او محبوب همه بسیجیها بود به‌طورى که وقتى در بین آنها حاضر مى‏‌شد همه یک‌صدا فریاد مى‌‏زدند «صلّ على محمد، فرمانده گردان ما خوش آمد». در عملیات والفجر4 در منطقه پنجوین، گردان حبیب‌‏بن مظاهر در قله 1866 از ارتفاعات کانى‏‌مانگا 1866 (ارتفاعات کانى‌‏مانگا)، به‌سمت دشمن پیشروى کرد و سنگرهاى آنها را یکى پس از دیگرى به تصرف درآورد. تنها یک سنگر دشمن سرسختانه مقاومت مى‌‏کرد به‌طورى که گردان زمین‏‌گیر شد و دلهره‏‌اى در بین رزمندگان پدید آمد. در این حال فرمانده عبدالله، سینه‌‏خیز به‌سوى دشمن رفت و با پرتاب نارنجک به آنان حمله‏‌ور شد. نیروهاى دشمن نیز به‌طرف او نارنجک انداختند که بر اثر انفجار آن عمران مجروح شد. نیروهاى دشمن درصدد پرتاب نارنجک دیگرى بودند که یکى از بسیجیها (شهید خانواده) خود را به عمران رساند و خود را بر روى او انداخت و سپر فرمانده خود شد و در اثر انفجار نارنجک به شهادت رسید. نیروهاى گردان بدن مجروح فرمانده خود را به عقب آوردند اما فرمانده اصرار مى‌‏کرد که او را به حال خودش رها کنند و به پاکسازى منطقه عملیاتى ادامه دهند. بعدها وقتى از او سؤال شد که چرا به‌تنهایى به‌طرف سنگر دشمن حمله کرده است، گفت: «یک فرمانده باید موقعیت‏‌شناس باشد، وقتى دید عملیات به مرحله‏‌اى رسیده که نیروهایش دچار تزلزل شده‏‌اند باید خودش دست به کار شود». عمران با این اعتقاد که اگر بعد از ازدواج به شهادت برسد اجرش بیشتر خواهد بود با خانم اکرم جندقى‌‏زاده، ازدواج کرد. خطبه عقد آنها توسط آیت‏‌الله خامنه‏‌اى در تاریخ 1362.6.18 خوانده شد و او فرداى روز عقد به جبهه رفت و دو ماه در جبهه ماند. پس از اینکه در عملیات والفجر4 مجروح شد، مدتى را براى مداوا در منزل بود و در دوازدهم بهمن ماه 1362 (سالروز ورود امام خمینى به ایران) زندگى مشترک خود را آغاز کرد. اما در حالى‌‏که هنوز نُه روز از زندگى مشترک با همسرش نگذشته و به‌طور کامل بهبود نیافته بود، از نزدیک بودن آغاز عملیات آگاه شد و بار دیگر براى فرماندهى گردان حبیب‏‌بن مظاهر در عملیات خیبر به‌سوى جبهه شتافت. در عملیات خیبر در تاریخ 92.12.9 گردان حبیب‏‌بن مظاهر تحت فرماندهى عمران در منطقه عملیاتى طلائیه به محاصره دشمن افتاد و هلی‌کوپترهاى دشمن روى پل طلائیه رزمندگان را به رگبار بستند. عمران پستى مورد اصابت گلوله‌هاى دشمن قرار گرفت ولى با وجود جراحت، "اللَّه‌اکبر"گویان نیروهایش را به پیشروى فراخواند و به معاونش دستور حرکت داد. گردان به پیشروى ادامه داد ولى پس از چند ساعت که مجبور به عقب‏‌نشینى شد اثرى از فرمانده عبدالله به دست نیامد و او از آن زمان تاکنون مفقودالاثر است. ]]> حماسه و جهاد Sat, 29 Jul 2017 04:54:39 GMT http://www.pahreh.ir/news/5576/فرمانده-پیکرش-هرگز-پیدا-نشد انهدام منافقین پایان شیرین عملیات مرصاد http://www.pahreh.ir/news/5566/انهدام-منافقین-پایان-شیرین-عملیات-مرصاد  هفته دفاع مقدس با یادی از اسطوره‌های مقاومت و سرو قامتان تاریخ ایران زمین یاد و خاطره  سرداران سرافراز اسلام در دل‌ها زنده می‌شود و رشادت‌های فرماندهان غیور و با اخلاص در دفاع از خاک میهن بازگویی می‌شود.   هفته دفاع مقدس بهترین فرصتی است تا فاصله‌ها را با شهدا و آرمان‌های آنان کم کنیم. شهید سپهبد "علی صیاد شیرازی" نمونه بارز از شرافت و غیرت ایرانی است که در زمین‌های سر به فلک کشیده کردستان تا دشت‌های گرم خوزستان به جهاد و نیایش می‌پرداخت و در نهایت در این راه با نمایش اوج بندگی، جان شیرین خود را فدای عزت و سربلندی اسلام و ولایت نمود.  هفته دفاع مقدس را فرصتی مغتنم می‌دانیم تا در گزارشی به فعالیت‌ها  و گوشه‌های از زند گی سرآمد فرماندهان ارتش جمهوری اسلامی ایران سپهبد صیاد شیرازی بپردازیم. تولد بهاری  شهید  صیاد شیرازی در  سال 1323، در شهرستان درگز مشهد دیده به جهان گشود پدرش نظامی بود و بهمین دلیل او در دوران کودکی زندگی در شهرهای مختلف را تجربه کرد. در سال 1340 برای ادامه تحصیل به تهران آمد پس از پایان آخرین سال دوره متوسطه در دبیرستان امیر کبیر تهران، در سال 1343 وارد دانشکده افسری شد و سه سال بعد، پس از اخذ درجه لیسانس، از دانشگاه افسری فارغ‌التحصیل شده و برای به پایان رسانیدن دوره مقدماتی توپ خانه، عازم اصفهان گردید.  در سال 1351 پس از اتمام آموزش زبان انگلیسی در تهران، به دلیل لیاقت‌ها و دقت‌هایش در کار، برای تکمیل تخصص‌های توپ‌خانه، از طرف ارتش، عازم آمریکا شد تا دوره هواسنجی بالستیک را بگذراند. او پس از بازگشت از آمریکا، به عنوان استاد در مرکز آموزش توپ خانه اصفهان به تدریس پرداخت و در سال 1346، موفق به اخذ درجه كارشناسی از دانشگاه افسری شد. آغاز فعالیت ها پس از پیروزی انقلاب اسلامی  شهید صیاد شیرازی در سازماندهی نیروهای انقلابی ارتش نقش بسزایی داشت. و پس از پیروزی انقلاب، در بحبوحه غائله سال 1358 ضد انقلاب در كردستان، به فرماندهی عملیات شمال غرب كشور برگزیده شد و در پاكسازی كردستان به همراه شهید دكتر چمران و دیگر رزمندگان غیور اسلام نقش مهمی ایفا نمود. وي پس از خلع بنی صدر، برای پایان دادن به ناهماهنگی ارتش و سپاه، قرارگاه مشترك عملیاتی سپاه و ارتش را راه‌اندازی كرد. پس از اجراي موفقيت‌آميز عمليات ثامن‌الأئمه، جمعي از فرماندهان عالي رتبه نظامي از جمله سرتيپ فلاحي جانشين ستاد مشترك ارتش، سرهنگ فكوري فرمانده نيروي هوايي، سرهنگ نامجوي وزير دفاع، سرگرد يوسف كلاهدوز، قائم مقام عملياتي سپاه پاسداران و محمد جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر، در حالي كه با يك فروند هواپيماي سي130 از خوزستان به تهران باز مي‌گشتند در اثر سانحه سقوط هواپيما به شهادت رسيدند. با شهادت فرماندهان عالي رتبه، تغييراتي در كادر بالاي ارتش بوجود آمد و با انتصاب سرتيپ ظهيرنژاد فرمانده وقت نيروهاي زميني به رياست ستاد مشترك، سرهنگ توپخانه علي صياد شيرازي به فرماندهي نيروي زميني منصوب شد. وی در مهر ماه سال 1360 به پیشنهاد رئیس شورای عالی دفاع از سوی امام خمینی(ره) به فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی منصوب شد که در این منصب، فرماندهی نیروهای ارتش اسلام در عملیات‌های پیروزمند ثامن‌الائمه، طریق‌القدس، فتح‌المبین و بیت‌المقدس را بر عهده داشت؛ عملیاتی که سرنوشت جبهه‌های اسلام علیه کفر را به پیروزی رقم زد و روند جنگ تحمیلی را در مسیر پیروزی ارتش اسلام قرار داد. فرمانده لايق نيروي زميني ارتش، پس از حدود 5 سال انجام وظيفه در مسئوليت خطير فوق در تير ماه سال 1365 از سمت خود استعفا داد و بلافاصله با پيشنهاد آيت الله‌العظمي خامنه‌اي- رياست جمهوري وقت- و تصويب رهبر فقيد انقلاب به سمت نمايندگي حضرت امام(ره) در شوراي عالي دفاع منصوب شد. در روز 18 ارديبهشت ماه 1366 به همراه تعداد ديگري از فرماندهان ارتش با پيشنهاد رئيس شوراي عالي دفاع و موافقت امام (ره) به درجه سرتيپي ارتقاي مقام يافت. اگر چه تا پايان جنگ تحميلي، تنها موضوع جنگ و حضور مستمر و مفيد در جبهه در انديشه صياد شيرازي دور مي‌زد، اما عمده فعاليت شاخص نظامي او در پايان جنگ و درگيري با ضد انقلاب در عمليات "مرصاد" شكل گرفت. انهدام منافقين و شكست دشمن، فصل شيريني از پايان هشت سال جنگ بود. "عمليات مرصاد" آخرين عمليات رزمى جمهورى اسلامى ايران در جنگ تحميلى هشت ساله است، با اين تفاوت اين بار نيروهاي دشمن از جنس عراقي نبودند، بلكه ايرانيانى بودند كه در قالب نيروهاى شبه نظامى موسوم به ارتش آزادى بخش ملى، تحت رهبرى گروهک تروریستی منافقین با حمايت دولت عراق به مرزهاى ايران حمله كرده بودند. زمينه اين عمليات را مي‌توان در تصور و تحليل نادرست گروهك منافقين از اوضاع سياسي نظامي ايران جست. تحليل آنان بر اين بود كه پذيرش قطعنامه 598 از سوي ايران را ‌ نشان از ضعف و عقب نشيني رزمندگان اسلام و سرخوردگي مردم از جنگ و جدايي مردم از دولت مي‌باشد. آنان بر اين اعتقاد بودند كه پذيرش قطعنامه از سوي ايران امري غير ممكن مي‌باشد و تنها در صورتى جمهورى اسلامى قطعنامه را خواهد پذيرفت كه به لحاظ سياسى - نظامى و اقتصادى به بن بست كامل برسد. ابعاد عملیات منافقین  منافقين بر اساس يك برنامه زمان‌بندي شده 33 ساعته، در طرح خود براي رسيدن به تهران قصد داشتند با بهره گيري از 25 تيپ طي پنج مرحله،  از شهرهاي "پل سرذهاب"، "اسلام آباد"، "همدان" و "قزوين" عبور كرده و خود را به تهران برسانند و نظام جمهوري اسلامي را سرنگون سازند.  ستون نظامى منافقين در ساعت 15 و سي دقيقه روز 3 مرداد ماه سال 67 در حمايت كامل ارتش عراق با عبور از مرز در محور "سرپل ذهاب"، حمله خود را از "گردنه پاتاق" به سوى "كرند" آغاز كرده و با پيشروى به سمت "اسلام آباد" اين شهر را نيز به تصرف در آوردند. آنگاه تا "گردنه حسن آباد" در شرق شهر "اسلام آباد"، پيش رفتند و براى تجديد سازمان در آنجا مستقر شدند و منتظر شكست مقاومت بازدارنده نيروهاى ايرانى در "تنگه چهارزبر" بودند تا به سوى "كرمانشاه" پيشروى كنند لذا تمام امكانات خود را در پشت اين تنگه جمع كرده و آماده شده بودند تا به محض باز شدن راه در مدت كوتاهى شهر "كرمانشاه" را تصرف كنند. پس از ورود نيروهاى منافقين به "كرند" و "اسلام آباد"، درگيرى تا چند ساعت در شهر ادامه داشت و شمارى از نيروهاى مردمى و سپاه با آنان درگير بود اما تلاش آنها به دليل عدم آمادگى بى ثمر بود. منافقين خَلق خوشحال از پيروزي هاي مقدماتي و در يك اقدام عجولانه راهي "باختران" شده و به خيال باطل خود قصد حركت به سمت "تهران" و سرنگوني نظام جمهوري اسلامي ايران را نمودند. راديو منافقين با ارسال پيام به مردم "باختران" از آنها خواست كه زمينه را براي ورود ارتش به اصطلاح آزادي بخش مهيا سازند و آماده جذب در گردان‌ها و لشكرها باشند. آغاز عملیات مرصاد واژه عربی «مرصاد» به معنی کمین است. این نام بخاطر کمین برنامه ریزی شده‌ای که نیروهای نظامی جمهوری اسلامی ایران انجام داده بودند برای این عملیات در نظر گرفته‌شد. سپهبد شهید علی صیاد شیرازی  که در سال‌های پایانی جنگ به دلیل تغییر مسئولیت، از خط مقدم دور بود به واسطه لطف خداوند متعال با عنوان نماینده امام(ره) در شورای عالی دفاع، از نزدیک فرماندهی یگان‌های هوانیروز و نیروی هوایی و رزمندگان حاضر در منطقه را به عهده گرفت و به همراه خلبانان شجاع هوانیروز و نیروی هوایی، لشکر منافقین و مزدوران صدام را در تنگه "مرصاد" منهدم و تار و مار کرد و تا انهدام کامل به تعقیب آن‌ها پرداخت. "عمليات مرصاد" در 6روز پنجشنبه، مرداد 1367 با رمز مبارک "يا علي ابن ابيطالب (ع)" و به منظور مقابله با منافقين در منطقه "اسلام آباد" و "کرند" در غرب استان کرمانشاه آغاز گرديد. رزمندگان اسلام در ۳۴ کیلومتری باختران (کرمانشاه)، راه را بر ستون‌های منافقین بستند و واحدهای زرهی رزمندگان، طی اقدامی متهورانه، تعداد زیادی از ادوات سنگین زرهی منافقین را هدف قرار داده و به آتش کشیدند. پس از آزاد سازي شهر "اسلام آباد" و قبل از رسيدن نيروهاي خودي به اين شهر در ساعت سه نيمه شب، 3 فروند بالگرد ترابري در "كرند" به زمين نشستند و تعدادي از كادرهاي منافقين و همچنين "مسعود رجوي" رهبري سازمان و همسرش را از شهر خارج كردند.  سرانجام بعد از 5 روز درگیری آخرین گلوله‌های شلیک شده در 8 سال دفاع مقدس بر سینه دشمن پر کینه نشست و برگ زرین و افتخار ارزشمند دیگری را برای نیروهای مسلح و مردم این سرزمین رقم زد تا دشمنان قسم خورده بدانند که دفاع از کیان انقلاب اسلامی و مرزهای مقدس جمهوری اسلامی در هر زمان و مکانی مقدور بوده و بیگانگان و مزدوران هیچ جای پایی در ایران نداشته و نخواهند داشت. در عملیات مرصاد بیش از ۴ هزار و ۸۰۰ نفر از نیروهای منافقین کشتته و زخمی شدند که البته در میان کشته شدگان و اسرا تعداد زیادی از کادرهای سازمان و فرماندهای تیپ‌ها نیز وجود داشت و اینچنین عملیات مرصاد، سازمان مجاهدین خلق ایران (گروهک تروریستی منافقین) را به تحمل شکستی استراتژیک و ننگین وادار کرد. پس از پایان عملیات، تنگه چهارزبر، تنگه مرصاد نام گرفت تا یادآور کمینگاهی جهنمی باشد که با عملیات برنامه‌ریزی شده رزمندگان ایرانی، طومار نظامی منافقین را در هم پیچیدند. عملیات مرصاد از زبان صیاد دل‌ها "شبانه خودم را با یک فروند هواپیمای فالکون به کرمانشاه رساندم و صحنه پیشروی دشمن را از نزدیک مشاهده کردم و متوجه اوضاع شدم. .... صبح روز پنج مرداد عملیات با رمز یا علی(ع) آغاز شد. در تنگه چهار زبر چنان جهنمی برای یاران صدام برپا شد که زمانی برای پشیمانی نمانده بود. جاده به زودی انباشته از ادوات سوخته شد. همزمان با عملیات هوانیروز علاوه بر گروه‌های مردمی، تعدادی از لشکرهای سپاه نیز که از جنوب به غرب آمده بودند، وارد عملیات شدند. راه از هر سو به روی بازماندگان کاروان بسته شده بود و آنان به سختی می‌توانستند به عقب برگردند. بعضی از آن‌ها به روستاها پناه بردند و بعضی‌هایشان با خوردن قرص سیانور به زندگی خود خاتمه داده بودند. عملیات که تمام شد در جاده کرمانشاه - اسلام آباد غرب هزاران کشته از آنان به جا مانده بود. اجساد پسران و دخترانی که با ملت خود بسیار ناجوانمردانه رفتار کرده بودند. کسانی که روز تنهایی میهن به یاری اردوی خصم شتافته بودند." این شهید بزرگوار در شهریور ۱۳۷۲ با حکم فرماندهی معظم کل قوا به سمت جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح منصوب شد و سپس در ۱۶ فروردین ۱۳۷۸ همزمان با عید غدیر با حکم مقام معظم فرماندهی کل قوا به درجه سرلشکری ارتقاء یافت.  دشمن  از این شکست مفتضحانه کینه به دل گرفت پس از پیروزی غرور آفرین دلاورمردان رزمنده در مرصاد و پس از ارائه گزارش عملیات توسط شهید علی صیاد شیرازی به امام امت (ره) و مردم شریف ایران اسلامی، کینه برآمده از این شکست مفتضحانه، حنجره کفر را به درد آورده و نقشه خصمانه دیگری را برای فرزندان خلف و صالح کشور اسلامی ایران طرح ریزی کردند. مسعود رجوی سرکرده گروه منافقین  به خاطر تشریح عملیات مرصاد توسط شهید صیاد در تلویزیون کینه شدیدی از وی گرفته بود و سه نفر را مأمور ترور فرمانده ستاد مشترک ارتش ایران کرد. شهید سپهبد علی صیاد شیرازی، روز شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۷۸ در حالی که به قصد عزیمت به محل کار خود از منزل، خارج شده بود مورد سوء قصد یکی از اعضای گروهک تروریستی منافقین قرار گرفت و به شدت مجروح شد. اهالی محل که از این حادثه مطلع شده بودند بلافاصله او را به بیمارستان انتقال دادند، اما متأسفانه بر اثر شدت جراحات وارده، تلاش پزشکان برای نجات او بی نتیجه ماند و امیر سرافراز ارتش اسلام پس از عمری مجاهدت در راه خدا به فیض عظیم شهادت نایل آمد. خبر شهادت سرلشکر علی صیاد ‌شیرازی همه ی ایران را تكان داد. ملت ، به سوگ نشست. پرچم ‌های سیاه بر سر در مساجد آویخته شد. در همه ی شهرها و روستاها به نام شهید علی‌ صیاد ‌شیرازی مراسم برپا شد. فرازی از پیام مقام معظم رهبری در سوگ شهادت صیاد شیرازی  در بخشی از پیام مقام معظم رهبری به مناسبت شهادت صیاد شیرازی آمده است " امیر سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداکار دین و قرآن، نظامی مؤمن و پارسا و پرهیزکار، سپهبد علی صیاد شیرازی امروز به دست منافقین مجرم و خونخوار و روسیاه به شهادت رسید. سرزمین‌های داغ خوزستان و گردنه‌های برافراشته کردستان، سال‌ها شاهد آمادگی و فداکاری این انسان پاک نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهه های دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و از خودگذشتگی او حفظ کرده است."  صبح روز 22 فروردین، مردم تهران به نمایندگی از همه ایران، سیاه‌‌پوش و مغموم به خیابان ریختند تا قهرمان سال ‌های نبرد را تشییع كنند. ابتدا رهبر انقلاب در ستاد كل نیروهای مسلح بر تابوت فاتحه خوانده و سپس بر سر جنازه یار دیرین خود نشست و بوسه بر تابوت او نهادند. در طول هشت سال جنگ تحمیلی ايران در مقابل نيمي از ارتش دنيا در پوشش حزب بعث، به شكل قهرمانانه‌اي از مرزهاي تاريخي خود دفاع نمود، انقلاب در جنگ صدور يافت، مظلوميت ايران انقلابي در جنگ ثابت شد، پرده از چهره تزوير جهانخواران برداشته شد و دوست  از  دشمن شناخته شد. ]]> حماسه و جهاد Fri, 28 Jul 2017 05:44:16 GMT http://www.pahreh.ir/news/5566/انهدام-منافقین-پایان-شیرین-عملیات-مرصاد دوست دارم پیکرم در صحنه نبرد بماند http://www.pahreh.ir/news/5560/دوست-دارم-پیکرم-صحنه-نبرد-بماند  روز گذشته خبر شناسایی هویت پیکر مطهر یکی از شهدای تازه تفحص شده که طی عملیات اخیر تفحص  برون مرزی پیکرش توسط تیم کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح کشف شده بود، اعلام شد. شهید سید مهدی غلامی متولد 1343 است که در سال 1363 در عملیات بدر و در منطقه شرق دجله به شهادت رسید. این شهید 20 ساله اعزامی از لشکر 27 محمد رسول الله تهران است که بعد از گذشت 33 سال از شهادتش پیکرش به کشور بازگشته و هویتش شناسایی شد. متن کامل وصیت نامه این شهید تازه تفحص شده در ادامه می‌آید: بسم رب الشهداء و الصدیقین السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین امام را دعا کنید. پدر و مادر عزیزم، من می‌دانم که شما چقدر زحمت و رنج برده‌اید تا من را بزرگ کرده‌اید. من می‌دانم که چقدر شما از دوری من رنج می‌برید. می‌دانم که چه شب‌ها تا صبح بیدار هستید من می‌دانم که هر وقت بیکار می‌شوید، به یاد گذشته‌ها می‌افتید. همه و همه چیز را می‌دانم ولی پدر و مادر عزیزم، یادتان هست که وقتی ما بچه بودیم شما به ما گفتید که چگونه امام حسین(ع) در دشت کربلا تنها ماند؟ شما به ما گفتید که چگونه مردم کوفه امام حسین(ع) را در دشت کربلا تنها گذاشتند و شما به ما گفتید که چگونه فرزندان امام حسین(ع) را با لب تشنه به شهادت رساندند. بله مادر و پدر عزیزم حالا همان موقع است همان موقعی که امام حسین(ع) تنها مانده است و فریاد «هل من ناصر ینصرنی» بلند است که می‌گوید «آیا کسی هست که مرا یاری کند؟» و در این زمان باز هم ندای هل من ناصر ینصرنی حسین زمان، خمینی بت شکن بلند است و اگر ما به ندای هل من ناصر حسین زمان خود لبیک نگوییم آیا مثل مردم کوفه نیستیم که امام را در کربلا تنها گذاشتند؟ پدر و مادر عزیزم! من وظیفه خود می‌دانم که به ندای هل من ناصر حسین زمان خود لبیک بگویم و اگر مجروح شوم و اگر خوب شوم دست از جبهه برنخواهم داشت. یک عده انسان دلسوز که اشتباه کرده‌اند به من گفته‌اند به فکر جوانی‌ات باش، به فکر آینده خودت باش؛ آیا وقتی که اسلام را از دست بدهیم، دیگر جوانی به درد من می‌خورد؟! آیا دیگر زندگی برای ما فایده دارد؟! شما پیش خودتان فکر کنید. هی به جوانانتان نگویید که نمی‌خواهد به جبهه بروید. که اگر بروی کشته می‌شوی. اگر بروی معلول می‌شوی، آیا این حرف درست است؟! آیا این کار شما درست است که نمی‌گذارید فرزندانتان به جبهه بروند و خدای نکرده دوست دارید که فرزندتان در اثر تصادف از دنیا برود؟ آیا دوست دارید که فرزندتان در اثر بیماری از دنیا برود؟  آیا بهتر نیست که در جبهه باشد و در اثر توپ و خمپاره تکه تکه شود و پیش خدای خود سربلند باشد؟ و تا وقتی که ندای لا اله الا الله و محمد رسول‌الله(ص) در جهان طنین‌افکن می‌شود مبارزه را ادامه خواهیم داد. من می‌دانم که در جنگ، انسان امکان دارد دست و پای خود را از دست بدهد. من می‌دانم که در جنگ انسان امکان دارد که چشم‌های خود را از دست بدهد. من می‌دانم که در جنگ انسان امکان دارد که در اثر ترکش یک عمر گوشه‌نشین شود. من می‌دانم که در جنگ انسان امکان دارد که جان خود را از دست بدهد و من دوست ندارم که یک عده بگویند که این‌ها از این چیزها اطلاع نداشتند. نمی‌خواهم که یک عده بگویند که این‌ها جوان بودند و از این چیزها بی‌خبر بودند و برای خوش‌گذرانی به جبهه رفتند. من دوست ندارم که یک عده بگویند که این‌ها به خاطر پول به جبهه رفته‌اند. ای کسانی که این حرف‌ها را خواهید زد، چه کسی حاضر می‌شود که به خاطر پول جان خود را از دست بدهد؟! چه کسی حاضر می‌شود به خاطر پول یک عمر گوشه‌نشین بشود؟! آیا شما می‌توانید در آن دنیا جواب خدا را بدهید؟ آیا اگر در خانه باشیم و کار کنیم از چیزی که در جبهه به او می‌دهند بیشتر به دست می‌آورد؟ کسی که به خاطر خدا به جبهه می‌رود تا دین او را یاری کند و در راه یاری دین او جان خود را فدا می‌کند، چه چیز بالاتر از این است. و به گفته امام عزیزمان این جنگ برای ما برکت دارد چون همین جنگ بود که باعث شد اسلام در جهان دوباره زنده شود. همین جنگ بود که باعث شد ایثارگر به معنای زمان صدر اسلام زنده شود. همین جنگ بود که باعث شد که قدرت عظیم اسلام را به این قدرت‌های شرق و غرب نشان داده و همین جنگ بود که وحشت بر اندام دشمنان دین خدا انداخت و همین علت بود که باعث شد که تمام مظلومان جهان به پا خیزند. من دوست دارم که دشمن چشم‌های مرا در اوج دردش از حدقه درآورد. من دوست دارم که دشمن سر من را از تن جدا سازد. من دوست دارم که دشمن دست‌های من را از من جدا سازد. من دوست دارم که دشمن پاهایم را از تن جدا سازد. من دوست دارم که دشمن قلبم را آماج رگبارهای گلوله‌اش قرار دهد تا ببیند اگر چه سرم، چشم‌هایم، دست‌هایم، پاهایم و قلبم را از من گرفت ولی نتوانست یک چیز را از من بگیرد و آن ایمان به خدا و هدفم بود. من دوست دارم که مانند جدم لب تشنه شهید شوم. من دوست دارم که مانند جدم پیکرم در صحنه نبرد بماند. پدر و مادر عزیزم! می‌دانم که شما از شهادت من ناراحت می‌شوید ولی شما را به مادرم زهرا(س) قسم می‌دهم که اگر می‌خواهید گریه کنید در یک جای خلوت و آن هم برای خاطر جدم امام حسین(ع) گریه کنید که چگونه در دشت کربلا ناجوانمردانه فرزندانش را به شهادت رساندند. پدر و مادر عزیزم! حدود دو ماه روزه دارم انشاالله که بتوانید برایم بگیرید و مقداری پول هم در سپاه و مقداری هم در بانک دارم و آن را به خودتان می‌سپارم. هر کاری که خواستید با آن بکنید. موتور را هم اگر می‌خواهید به عباس بدهید. از خواهران و برادران عزیزم که خیلی خیلی آن‌ها را اذیت کردم برای من حلالیت بخواهید. از تمام فامیل‌ها و آشنایان برایم حلالیت بخواهید. (والسلام) شیون مکن مادر در مرگ خونبارم همچون حسین جدم درگیر این جنگم باید شوم قربان چون اکبر رعنا مادر، مانند لیلا باش صابر در این غم‌ها یک خواهش دیگر مادر ز تو دارم شیون مکن مادر در مرگ خونبارم آن کس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه مکن هر دو جهان ش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند سید مهدی غلامی پنجشنبه 11/11/63       ]]> حماسه و جهاد Thu, 27 Jul 2017 06:42:34 GMT http://www.pahreh.ir/news/5560/دوست-دارم-پیکرم-صحنه-نبرد-بماند فرمانده هوانیروز صدای شمخانی را نشناخت http://www.pahreh.ir/news/5549/فرمانده-هوانیروز-صدای-شمخانی-نشناخت شورای امنیت سازمان ملل متحد برای پایان دادن به جنگ عراق و ایران، قطعنامه ۵۹۸ را در ۲۹ تیرماه سال ۱۳۶۶ صادر کرد. ایران یک سال بعد یعنی در ۲۷ تیرماه سال ۱۳۶۷ این قطعنامه را پذیرفت. پذیرش قطعنامه به معنای پذیرش آتش‌بس از سوی ایران بود، ولی عراق به حملات خود ادامه داد. از سوی دیگر سازمان مجاهدین خلق (منافقین) به پشتوانه حمایت رژیم بعث و شخص صدام، موقعیت را برای حمله به ایران مناسب دیدند و عملیات «فروغ جاویدان» را برنامه‌ریزی کردند. منافقین به سرکردگی مسعود رجوی گمان می‌کردند در کمتر از دو روز می‌توانند تهران را تسخیر و جمهوری اسلامی ایران را ساقط کنند. از این رو، با سازماندهی بیش از بیست تیپ رزمی شامل ۱۲۰ تانک زرهی، ۶۰ نفربر،  ۲۴۰ قبضه خمپاره‌انداز، ۳۰ عراده توپ، ۶۰۰ خودرو و حدود ۵۰۰۰ پیکارجو، عملیات خود را در پنج محور آغاز کردند: ۱. محور اول به فرماندهی «مهدی براعی» با سه تیپ تحت امر برای تصرف شهرهای کرند و اسلام آباد. ۲. محور دوم به فرماندهی «ابراهیم ذاکری» با پنج تیپ تحت امر، برای تصرف کرمانشاه. ۳. محور سوم به فرماندهی «محمود مهدوی» با دو تیپ تحت امر، برای تصرف همدان. ۴. محور چهارم به فرماندهی «مهدی افتخاری» با دو تیپ تحت امر، برای تصرف قزوین. ۵. محور پنجم به فرماندهی «محمود عطایی» و معاونت «مهدی ابریشم‌چی» با ۱۳ تیپ تحت امر، برای تصرف تهران. به دلیل خالی‌بودن جبهه غرب و درگیر رزمندگان اسلام با عراقی‌ها در جبهه جنوب، منافقین به راحتی وارد ایران شدند و تا نزدیکی باختران رسیدند، اما با مقاومت نیروهای مردمی و بسیج زمین‌گیر شدند. با آغاز عملیات مرصاد در روز پنج‌شنبه ۶ مرداد با رمز یا علی بن ابیطالب(ع)، منافقین با تلفات سنگینی مواجه شدند و شکست خوردند. آنچه در پی می‌آید، جزئیات عملیات مرصاد از زبان سپهبد علی صیاد شیرازی است که در شماره ۲۹ مجله فرهنگ کوثر چاپ شده است. صیاد شیرازی بعدها توسط منافقین کوردل ترور شد و به درجه رفیع شهادت نایل آمد:   دو‌ سه روز قبل از عملیات «مرصاد» و یا چهار، پنج روز قبل از آن، دشمن (عراقی‌ها‌) سوء استفاده کرد وقتی که قطعنامه پذیرفته شد. کدام قطعنامه؟ قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت‌ تازه داشت جمهوری اسلامی‌ قطعنامه‌ را می‌پذیرفت که عراقی‌ها سوء استفاده کردند. فکر کردند جنگ تمام شد و ما هیچ آمادگی نداریم، آمدند از ۱۴ محور در غرب کشور، هجوم آوردند. آنهایی که با جغرافیای منطقه آشنا‌ هستند، از آن بالا گرفته تنگه باوسیی، تنگه هوران، تنگه ترشابه، بعد هم پاسگاه هدایت، پاسگاه خسروی، تنگاب نو، تنگاب کهنه، نفت‌شهر، سومار، سرنی تا مهران حدود ۱۴ محور، دشمن‌ آمد‌ داخل، رزمندگان ما را دور زد. ما تا آن روز، ۴۰ تا ۵۰ هزار اسیر از آن‌ها داشتیم و آن‌ها اسیر از ما کم‌تر داشتند. این علمیات، خیلی وحشتناک بود! دل‌هایمان‌ را‌ غم فراگرفت تا آنجا که امام فرموده بود: «دیگر نجنگید». من توی خانه بودم، یک دفعه ساعت ۸:۳۰ شب از ستاد کل (که من الان در آنجا کار می‌کنم‌ که‌ در آن موقع معاون عملیاتش یکی از برادران سپاه بود) به من زنگ زد و گفت: فلان کس! دشمن از سرپل ذهاب، گردنه پاتاق با سرعت به جلو می‌آید. همین جوری‌ سرش‌ را‌ انداخته پائین می‌آید. من گفتم‌: کدام‌ دشمن؟! اگر‌ تنها از یک محور سرش انداخته، پس چه جور دشمن است؟! گفت: نمی‌دانیم! گفت: همین طور آمده الان به کرند هم رسید‌ه و کرند‌ را‌ هم گرفتند. چون بعد از پاتاق، می‌شود کرند‌، بعد‌ از کرند، می‌شود اسلام‌آباد غرب و سپس نیز می‌آید به کرمانشاه. گفت: همین جور دارد جلو می‌آید. گفتم: این چه‌ جور‌ دشمنی‌ است؟ گفت: ما هیچی نمی‌دانیم. گفتم: حالا از ما چه می‌خواهید؟ گفتند‌: شما بیائید بروید منطقه. خلاصه گفتم: اول یک حکمی بنویسد که من رفتم آنجا، نگویند تو چه کاره‌ای؟ درست‌ است‌ نماینده‌ حضرت امام هستم ولی نمایندگی حضرت امام از نظر فرماندهی نقشی‌ ندارد‌. او گفت: هر حکمی می‌خواهی، بگو ما می‌نویسیم. ما هر چه فکر کردیم، دیدیم مغزمان کار‌ نمی‌کند‌. حواسمان‌ پرت شد که این دشمن، چه کسی است. آخر گفتم: فقط به‌ هواپیما‌ بگویید‌ که ساعت ۱۰:۳۰ آماده بشود ما با هواپیما برویم به کرمانشاه. هواپیما آماده‌ کردند‌. ساعت‌ ۱۰:۳۰ شب رفتیم کرمانشاه. رسیدیم کرمانشاه، دیدیم اصلا یک محشری است. مردم ریختند بیرون‌ شهر‌ از شدت وحشت. این جاده بین کرمانشاه‌ـ‌بیستون تقریباً حالت بلواری دارد. تمام پر‌ آدم‌، یعنی‌ اصلا هیچ کس نمی‌تواند حرکت کند. طاق بستان محل قرارگاه بود. مجبور شدیم پیاده‌ شویم‌، ماشین گرفتیم، رفتیم تا رسیدیم تا ساعت ۱:۳۰ شب ما دنبال این بودیم‌، این‌ دشمنی‌ که دارد می‌آید، کیه؟ ساعت ۱:۳۰ شب یک پاسداری سراسیمه و ناراحت آمد، گفت: من اسلام‌آباد بودم‌، دیدم‌ منافقین آمدند، ریختند توی شهر (تازه فهمیدم منافقین هستند ریختند توی شهر‌،) شهر‌ را‌ گرفتند، آمدند پادگان ارتش را (که آن موقع ارتش آنجا نبود، ارتش همه توی جبهه‌ها‌ بودند‌، فقط‌ باقی مانده آن‌ها بودند) گرفتند. فرمانده، سرهنگی بود. حرفشان را گوش نمی‌کرد‌. همان‌ جا اعدامش کردند و می‌خواستند بیایند به طرف کرمانشاه، توی مردم گیر کردند، چون مردم بین اسلام‌آباد‌ تا‌ کرمانشاه با تراکتور، ماشین و هر چی داشتند، ریختند توی جاده. پس اولین‌ کسی‌ که جلوی آن‌ها را گرفته بود خود‌ مردم‌ بودند‌. من به آقای «شمخانی‌» که آن زمان معاون عملیاتی در ستاد کل بود، گفتم: فلان کس! ما‌ که‌ الان کسی را نداریم، با‌ کدام‌ نیرو دفاع‌ کنیم‌، نیروهایمان‌ هم توی جبهه مانده‌اند. اینجا کسی‌ را‌ نداریم، هوانیروز همین نزدیک است، زنگ بزن به فرمانده آن‌ها، خلبان‌ها ساعت‌ ۵ صبح‌ آماده شوند، من می‌روم توجیه‌شان می‌کنم‌. (از زمین که کسی‌ را‌ نداریم.) با خلبانان حمله می‌کنیم‌. ایشان‌ زنگ به فرمانده هوانیروز می‌زند، می‌گوید: من شمخانی هستم. فرمانده هوانیروز می‌گوید: من‌ به‌ آقای شمخانی ارادت دارم، ولی‌ از‌ کجا‌ بفهمم که پشت‌ تلفن‌، شمخانی باشد، منافق نباشد؟ تلفن‌ را‌ من گرفتم. من اکثر خلبان‌ها را می‌شناختم، چون با اکثر آن‌ها خیلی به مأموریت‌ رفته‌ بودم. همه آن‌ها آشنا هستند. همین‌ طور‌ زنگ زدم‌ اسمش‌ «انصاری‌» بود. گفتم: صدای مرا‌ می‌‌شناسی؟ تا صدای ما را شنید، گفت: سلام علیکم. و احوال‌پرسی کرد. فهمید. گفتم: همین که‌ می‌گویید‌، درست است. ساعت ۵ صبح خلبان‌ها آماده‌ باشند‌ تا‌ من‌ توجیه‌شان‌ کنم. صبح تا‌ هوا‌ روشن شد شروع کنیم و گرنه، دیگر منافقین بریزند، اوضاع خراب می‌شود. ۵ صبح، ما رفته بودیم، همه‌ خلبان‌ها‌ توی‌ پناهگاه آماده بودند، توجیه‌شان کردیم که اوضاع‌ خراب‌ است‌، دو تا‌ هلی‌کوپتر‌ جنگی‌ کبری، یک ۲۱۴ آماده بشوند و با من بیایند. اول ببینم کار را از کجا شروع کنیم؟ بعد، بقیه آماده باشند تا گفتیم، بیایند.   این دو تا کبری را‌ داشتیم، خودمان توی هلی‌کوپتر ۲۱۴ جلو نشستیم. گفتم: همین جور سر پائین برو جلو، ببینیم این منافقین کجایند. همین‌طور از روی جاده می‌رفتیم نگاه می‌کردیم، مردم سرگردان را می‌دیدیم. ۲۵‌ کیلومتر‌ که گذشتیم، رسیدیم به گردنه چال‌زبر که الان، اسمش را گذاشته‌اند «گردنه مرصاد». من یک دفعه دیدم، وضعیت غیر عادی است، با خاکریز جاده را بستند، یک‌ عده‌ پشتش دارند با تفنگ دفاع می‌کنند. ملائکه و فرشتگان بودند! از کجا آمده بودند؟ کی به آن‌ها مأموریت داده بود؟! معلوم نبود. هلی‌کوپتر داشت می‌رفت. یک‌ دفعه‌ نگاه کردم، مقابل آن طرف خاکریز‌، پشت‌سرهم‌ تانک، خودرو و نفربر همین جور چسبیده و همه معلوم بود مربوط به منافقین است و فشار می‌آورند تا از این خاکریز رد بشوند. به خلبان‌ها‌ گفتم‌: دور بزنید و گرنه ما‌ را‌ می‌زنند. به این‌ها گفتم: بروید از توی دشت. یعنی از بغل برویم، رفتیم از توی دشت از بغل، معلوم شد که حدود ۳ تا ۴ کیلومتر طول این ستون است. من کلاه‌ گوشی‌ داشتم. می‌توانستم صحبت کنم، به خلبان گفتم: این‌ها را می‌بینید؟ این‌ها دشمن‌اند بروید شروع کنید به زدن تا بقیه هم برسند. خلبان‌های دو تا کبری‌ها رفتند به طرف ستون، دیدم هر دویشان‌ برگشتند‌. من یک‌ دفعه داد و بیدادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتید؟ گفتند: بابا! ما رفتیم جلو، دیدیم این‌ها هم خودی‌اند. چی‌چی‌ بزنیم این‌ها را؟! خوب این‌ها ایرانی بودند، دیگر مشخص بود که ظاهرا مثل‌ خودی‌ها‌ بودند‌ و من هر چه سعی داشتم به آن‌ها بفهمانم که بابا! این‌ها منافقند. گفتند: نه بابا! خودی را ‌بزنیم‌ برای ما مسئله دارد، فردا دادگاه انقلاب، فلان. آخر عصبانی شدم، گفتم بنشین‌ زمین‌. او‌ هم نشست زمین. دیدیم حدودا ۵۰۰ متری ستون زرهی نشسته‌ایم و ما هم پیاده شدیم و من‌ هم به خاطر اینکه درجه‌هایم مشخص نشود، از این بادگیر‌ها پوشیده بودم، کلاهم‌ را هم انداخته بودم‌ توی‌ هلی‌کوپتر. عصبانی بودم، ناراحت که چه جوری به این‌ها بفهمانم که این دشمن است؟! گفتم: بابا! من با این درجه‌ام مسئولم. آمدم که تو راحت بزنی، مسئولیت با منه. گفت: به خدا من می‌ترسم‌، من اگر بزنم، این‌ها خودی‌اند، ما را می‌برند دادگاه انقلاب. حالا کار خدا را ببینید! منافقین مثل اینکه متوجه بودند که ما داریم بحث می‌کنیم راجع به اینکه می‌خواهیم بزنیم آنها‌ را‌. منافقین سر لوله ‌توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. حالا من خودم توپچی بودم. اگر می‌خواستم بزنم با اولین گلوله، مغز هلی‌کوپتر را می‌زدم. چون با توپ خیلی راحت‌ می‌شود‌ زد. فاصله یا برد ۲۰ کیلومتری می‌زنیم، حالا که فاصله ۵۰۰ متری، خیلی راحت می‌شود زد. این‌ها مثل اینکه وارد هم نبودند، زدند. گلوله، ۵۰ متری ما که به‌ زمین‌ خورد، من خوشحال شدم، چون دلیلی آمد که این‌ها خودی نیستند. گفتم: دیدی خودی‌ها را؟ این‌ها بچه کرمانشاه بودند، با لهجه کرمانشاهی گفتند: به علی قسم الان حسابش را می‌رسیم‌. سوار‌ هلی‌کوپتر‌ شدند و رفتند. جایتان خالی. اولین‌ راکتی‌ که‌ زد، کار خدا بود، اولین راکت خورد به ماشین مهماتشان. خود ماشین منفجر شد. بعد هم این گلوله‌ها که داخل بود، مثل‌ آتشفشان‌ می‌رفت بالا‌. بعد هم این‌ها را هر چه می‌زدند، از این‌ طرف‌، جایشان سبز می‌شدند، باز می‌آمدند. من به هلی‌کوپتر کبری گفتم: بچه‌ها! شما‌ها بزنید، ما برویم به دنبال راه‌ دیگر. چون‌ فقط کافی نبود که از هوا بزنیم، باید کسی را‌ از زمین گیر می‌آوردیم. ما رفتیم شناسایی کردیم، یک عده توی سه راهی روانسر، یک عده توی‌ بیستون‌، فلاکپ‌، هرچه گردان بود، این‌ها را با هلی‌کوپتر سوار می‌کردیم، دور اینها‌ می‌چیدیم‌. مثل کسی که با چکش می‌خواهد روی سندان بزند اول آزمایش می‌کند بعد می‌زند که درست بخورد‌. ما‌ دیگر با خیال راحت دور آن‌ها را گرفتیم. محاصره درست کردیم، نیروهای سپاه‌ هم‌ از‌ خوزستان بعد از ۲۴ ساعت رسید. نیروهای ارتش هم از محور ایلام آمد. حال‌ باید‌ حساب‌ کنید از گردنه چال‌زبر تا گردنه حسن‌آباد، ۵ کیلومتر طولش است. همه اینها‌ محاصره‌ شدند ولی هر چه زده بودیم، باز جایش سبز شده بود. بعد از ۲۴‌ ساعت با‌ لطف‌ خداوند، اینان چه عذابی دیدند... بعضی از آن‌ها فراری می‌شدند توی این شیارهای ارتفاعات‌، که‌ شیار‌ها بسته بود، راه نداشت، هرچه انتظار می‌کشیدیم، نمی‌آمدند. می‌رفتیم دنبال آن‌ها، می‌دیدیم‌ مردند‌. اینها‌ همه سیانور خوردند، خودشان را کشتند. توی این‌ها، دختر‌ها مثلا فرماندهی می‌کردند. از بیسیم‌ها شنیده‌ می‌شد‌: زری، زری! من بگوشم. التماس، درخواست چه بکنند؟ اوضاع برای آن‌ها خراب بود‌. ما‌ دیدیم‌ این‌ها هم منهدم شدند... بعد گفتیم، برویم دنباله این‌ها را ببندیم که فرار نکنند. باز‌ دوباره‌ دو‌ تا هلی‌کوپتر کبری گیر آوردیم و یک هلی‌کوپتر ۲۱۴، که رفتم به طرف‌ گردنه‌ پاتاق. از اسلام‌آباد رد می‌شدم، جاده را نگاه می‌کردم که ببینم منافقین چگونه رفت و آمد می‌کنند‌. دیدیم‌ یک وانتی با سرعت دارد می‌رود. حقیقتش دلمان نیامد که این یکی‌ از‌ دستمان در برود، به خلبان کبری گفتم‌: از‌ بغل‌ با آن توپت یک رگباری بزن، ترتیبش را بده (توپ ۲۰ میلی متری‌ خوبی‌ دارند. از ۲ـ۳ کیلومتری خوب می‌زند). تا آمدم بجنبم، دیدم هلی‌کوپتر‌ رفته‌ بالای سرش‌، مثل‌ اینکه‌ می‌خواهد این‌ها را بگیرد. من گفتم‌: «جلو‌ نرو که اگر بروی جلو، می‌زنندت.» یک دفعه هلی‌کوپتر را زدند، دیدم‌ هلی‌کوپتر‌ رفت، خورد به زمین شخم زده‌. یک دود غلیظی مثل‌ قارچ‌، بلند شد، مثل اینکه دود‌ از‌ کله ما بلند شد که‌ای کاش نگفته بودیم: برو! اشتباه کردم. حالا‌ چکار‌ کنیم؟ خلبان را نجات بدهم، ما‌ را‌ هم‌ می‌زدند، آنجا پر‌ منافق‌ بود به هر صورت‌، خلبان‌ها‌ را راضی کردم که برویم یک آزمایش کنیم، ببینیم می‌توانیم که خلبان را نجات‌ بدهیم‌. دیدیم هلی‌کوپتر دومی گفت: من توپم‌ کار‌ نمی‌کند، نمی‌توانم‌ پشتیبانی‌ کنم‌، برویم آنجا، می‌زنند. گفتم‌: هیچی، این‌ها که شهید شدند، برویم به طرف ادامه هدف. رفتیم محل را شناسائی کردیم‌. حدود‌ یکی دو گردان نیرو را من‌ توی‌ گردنه‌ پاتاق‌ پیاده‌ کردم و راه را‌ بر‌ آن‌ها بستم که فرار نکنند. برگشتیم، شب شد. صبح ساعت ۸ بود که من توی طاق‌بستان‌ بودم‌. یک‌ دفعه، تلفن زنگ زد، فرماندهی هوانیروز گفت‌: فلان‌ کس‌! دوتا‌ خلبان‌ پیش‌ من هستند، دو تا خلبانی که دیروز گفتی شهید شدند. گفتم: چی؟ من خودم دیدم شهید شدند! گفت: آن‌ها آمدند. بعد، خودمان را به خلبان‌ها رساندیم. تعریف کردند و گفتند‌: ما رفتیم آن‌ها را از نزدیک کنترل کنیم، ما را زدند، سیستمهای فرمان هلی‌کوپتر، قفل شد. یعنی دیگر کنترل نبود. ما فقط با هنر خودمان، زدیم به خاک به صورت‌ سینمال‌، که سقوط نکنیم. وقتی زدیم، یک دفعه دیدیم موتور دارد آتش می‌گیرد ولی ما زنده‌ایم. هنوز یکی از کابین‌ها باز می‌شد. اما کابین دیگری باز نمی‌شد، قفل شده بود‌. شیشه‌اش‌ را با سنگ شکستیم، آمدیم بیرون، دوتایی از این دود استفاده کردیم و به طرف تپه مقابل فرار کردیم. بعد، منافقین که آمدند، دیدند‌ جایمان‌ خالی است، رد پایمان را‌ دیدند‌ و دیدند که ما داریم پای تپه می‌رویم. افتادند دنبال ما. بالای تپه رسیدم. نه اسلحه‌ای داریم نه چیزی. خدایا! (شهادتین را می‌گفتیم). کار خدا‌، یک‌ دفعه دیدیم از طرف‌ ایلام‌ دو تا کبری آمدند به طرف جاده، اصلا چه جوری شد که یک دفعه آنجا پیدا شدند؟! شروع کردند به زدن این‌ها و آن‌ها هم پا به فرار گذاشتند. حالا این‌ها از این‌ سو فرار می‌کنند، ما از آن سو فرار می‌کنیم. ما هم از فرصت استفاده کردیم به طرف روستاهایی که فکر کردیم داخل آن‌ها، دیگر منافق نیست، رفتیم. بعد، رسیدیم به روستا‌، و خیالمان‌ راحت شد که‌ دیگر نجات پیدا کردیم. تا رفتیم توی روستا، مردم دور ما را گرفتند. منافقین! منافقین! گفتیم: بابا‌! ما خودی هستیم، ما خلبانیم. گفتند: نه، شما لباس خلبانی پوشیدید‌. و شروع‌ کردند‌ به کتک زدن ما. کار خدا یکی از برادرهای سپاه آنجا پیدا شده، گفته: شما کی را ‌دارید‌ می‌زنید؟ کارتشان را ببینید. کارتمان را دیدند، گفتند: نه بابا! این‌ها خلبانند. شروع کردند‌ رو‌بوسی‌ با این‌ها یک پذیرائی گرم. صبح هم هلی‌کوپتر کبری آنجا پیدا شده بود. هلی‌کوپتر کمیته‌، ساعت ۸ آن‌ها را رسانده بود به محل پایگاه، که آن‌ها را ما حالا‌ دیدیم. به هر حال‌ خداوند‌ متعال در آخرین روز جنگ با عملیات «مرصاد» به آن آیه شریفه، عمل کرد. که خداوند در آیه شریفه می‌فرماید: «با این‌ها بجنگید، من این‌ها را به دست شما عذاب می‌کنم‌ و دل‌های مؤمن را شفا می‌دهم. و به شما پیروزی می‌دهیم.» (توبه-۱۴) و نقطه آخر جنگ با پیروزی تمام شد. که کثیف‌ترین و خبیث‌ترین دشمنان ما (منافقین) در اینجا به درک واصل شدند و پیروزی‌ نهایی‌، ما یک پیروزی عظیمی بود. ]]> حماسه و جهاد Wed, 26 Jul 2017 06:13:48 GMT http://www.pahreh.ir/news/5549/فرمانده-هوانیروز-صدای-شمخانی-نشناخت حضور شبانروزی در جبهه ها از او یک مجاهد در راه خدا ساخته بود http://www.pahreh.ir/news/5537/حضور-شبانروزی-جبهه-او-یک-مجاهد-راه-خدا-ساخته حاج ابراهیم همت یکی از فرماندهان برجستة سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دوران جنگ تحمیلی و از سرداران نام آور ایران زمین در دوران معاصر است. اسم او با فداکاری های صورت گرفته در مریوان و حماسه آفرینی های لشکر 27 محمد رسول الله(ص) در دوران دفاع مقدس عجین شده و گره خورده است. بیرون راندن ارتش متجاوز عراق از خاک ایران عزیز و رفع اشغال سرزمین های میهن اسلامی در دوران جنگ تحمیلی پیروزی بزرگی بود که مرهون مقاومت و ایستادگی های مردان و زنان بزرگی در تاریخ حماسه آفرینی های مردم ایران است. مقاومت ها و رشادت های دوران سخت دفاع مقدس بر دوش رزمندگان و فرماندهان شجاعی استوار بود که بیش از هرچیزی برای نصرت دین خدا از خانه و کاشانة خود جدا شده و به میدان جهاد آمده بودند تا سر دشمن بعثی را به سنگ بکوبند و او را از رسیدن به اهداف شومش باز دارند. کسانی که معتقد بودند "ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم" . آنها بر این باور بودند که اگر به یاری خدای بزرگ بشتابند خداوند حکیم آنها را استوار قدم خواهد گردانید و یاریشان خواهد کرد. آنها در خانه هایشان ننشستند تا دیگران به مصاف با دشمن عنود بروند و سپس آنها از میوه های شیرین پیروزی بهرة خود را ببرند. یکی از این مخلصین و سلحشوران یاری دهندة دین خدا،حاج ابراهیم همت جوان پرشور برآمده از مکتب انقلاب اسلامی بود. نهضتی که اسلام شناس بزرگ حضرت امام خمینی آن را هدایت کرد و به ثمر رسانید. دورة زندگی کوتاه،پربار و حیات انقلابی حاج ابراهیم همت را می توان به بخش های ذیل تقسیم کرد. 1- دوران برپایی نهضت اسلامی  همت در سال های 1356و 57 که دورة اوج گیری نهضت اسلامی است به معلمی که شغل انبیاء است مشغول بود. او در نهضت امام خمینی شرکت کرد و یکی از طرفداران پر و پا قرص انقلاب اسلامی شد. حاج همت تمام آرمان های خویش را در پیروزی نهضت اسلامی می دید. او که فردی ضد ظلم و مخالف استبداد و پادشاهی پهلوی بود،برپایی حکومتی مبتنی بر عدل و طرفدار مستضعفین را در سایة اسلام میسر می دانست.  2- دوران مقابله با احزاب مسلح در کردستان ابراهیم همت در ابتدای پیروزی انقلاب به مریوان رفت تا با حضور و رفتار خود مانع از نضج گیری فعالیت های حزب دموکرات در کردستان ایران شود. عزیمت حاج همت به کردستان در حالی که وی معلم بود و می توانست به کار تعلیم و تربیت خود ادامه دهد، حکایت از تشخیص درست وی از تهدیداتی بود که در برابر انقلاب اسلامی در آن مقطع زمانی وجود داشت. در واقع او اولویت فعالیت انقلابی خود را حضور در کردستان برای ناکام گذاشتن حرب بعث عراق می دانست.حکومت بعثی عراق در آن زمان تلاش می کرد تا با کمک حزب دموکرات کردستان ایران، شیرینی پیروزی انقلاب اسلامی را در ذائقة مردم کردستان تلخ کند و این استان را دچار نا امنی سازد.حزب دموکرات در پوشش احقاق حقوق از دست رفتة مردم کردستان در زمان شاه، با انقلاب اسلامی مردم ایران درگیر شده بود و به پادگان های ارتش که تسلیم انقلاب شده بودند حملة مسلحانه می کرد و سعی داشت تا بر شهرها و روستاهای کردستان مسلط شود. در آن زمان خود هواداران حزب دموکرات هم نمی دانستند که در پشت اقدامات این حزب،رژیم بعثی عراق قرار دارد و می خواهد از طریق ریختن خون مردم کرد با دولت تازه تأسیس جمهوری اسلامی ایران از در ستیز وارد شود. به هرحال اگر پایمردی افرادی مثل حاج همت،احمد متوسلیانی ، ناصر کاظمی و محمد بروجردی در کردستان نبود، شاید حکومت بعثی عراق می توانست خیلی سریع به اهداف خود دست یابد و از کردستان به عنوان سرپل درگیری های خود با جمهوری اسلامی استفاده کند . در ایام حضور در مریوان تلاش حاج همت این بود که نگذارد مردم کرد بدون توجه به برنامة عراق، هیزم خشک آتش حزب بعث عراق گردند. برنامة او جدا کردن مردم از حزب دموکرات بود تا حزب نتواند در پاکی دریای مردم به حیات خود ادامه دهد. او در کردستان با یکی از خواهرانی که برای کمک به مردم کردستان به آن منطقه آمده بودند ازدواج کرد و از این زمان همسرش هم در کنار مجاهداتش در کردستان، در کنار وی بود. همسرش شاهد مجاهدات همت بود و در دردها و رنج ها و گرفتاری هایش شریک وی بود. همسر حاج همت نقش بزرگی را در همراهی با وی در زمان حضور در کردستان و نیز در دوران جنگ ایفا کرد. 3- دورة جنگ پس از آزادی شهر بستان از چنگال ارتش عراق، دغدغة مهم فرماندهی سپاه چگونگی تأمین یگان های مورد نیاز عملیات بعدی بود که حدود چهار برابر بزرگ تر از عملیات طریق القدس بود. او برای توسعة توان رزمی سپاه متوجه ظرفیت های ایجاد شده در بین پاسداران کردستان بود.بدین منظور وی عازم کرمانشاه شد و طی جلسه ای با شهیدان محمد بروجردی فرماندة ستاد عملیات غرب و ناصر کاظمی فرماندة سپاه کردستان،این مسئله را مطرح کرد. شهید بروجردی گفت چون امام خمینی جنگ را مسئلة اصلی کشور می دانند بنابراین ظرفیت سپاه مریوان که از افراد برجسته ای برخوردار است می تواند برای افزایش نیاز جبهة جنوب انتخاب خوبی باشد. در واقع فرماندهان سپاه مریوان با استفاده از تجربیاتی که با عوامل حزب دموکرات در کردستان پیدا کرده بودند این ظرفیت انسانی را در مجموعة خود پدید آورده بودند که بتوانند یک تیپ عملیاتی تشکیل دهند.گرچه قبل از شروع جنگ،تعداد زیادی از نیروهای مخلص انقلاب در درگیری ها با حزب دموکرات به شهادت رسیدند ولی مقابله با احزاب مسلح در کردستان،ظرفیت های رزمی جدیدی را در سپاه بوجود آورد به گونه ای که می توان خاستگاه لشکر محمد رسول الله را سرزمین کردستان و آوردگاه مقابله با عوامل رژیم بعثی عراق در این استان دانست. وجود حاج احمد و حاج همت در مریوان تعداد زیادی از رزمندگان پر جنب و جوش را در کنار آنها فراهم آورده بود که می توانستند با تشکلی جدید این مشکل آن مقطع جنگ را حل کنند.از آنها خواسته شد تا به جبهة اصلی رویارویی با ارتش عراق بیایند و مجموعة خود را در قالب یک تیپ رزمی سازماندهی کنند.آنها با علاقه کار جدیدی را شروع کردند و در اواخر ماه رجب و ایام مبعث حضرت رسول اکرم(ص) تیپ رزمی خود را به اسم مبارک پیامبر رحمت برای نبرد با ارتش متجاوز عراق آماده کردند. تیپ 27 محمد رسول الله(ص)را حاج احمد متوسلیانی،ابراهیم همت و شهبازی بنیان گذاشتند و می خواستند تا هرکس با شنیدن اسم تیپ صلوات بفرستد. این افرد و تمام تشکیل دهندگان این تیپ رزمی در جریان جنگ تحمیلی تا آخر ایستادند و یک لحظه جبهه را ترک نکردند.پس از تشکیل تیپ27 محمد رسول الله(ص) ، حاج همت در معیت حاج احمد متوسلیانی و فرماندهان سپاه در مریوان عازم جبهة جنوب شدند. سپاه و ارتش در این زمان در حال طرح ریزی عملیات فتح المبین بودند و در برآوردهای خود حضور این تیپ را در عملیات منظور کردند. بنابراین حاج احمد و حاج همت و یارانشان عازم خوزستان شدند و در منطقة عمومی دزفول در پادگان دوکوهه مستقر شدند. از این زمان بود که پادگان دوکوهه محل پذیرش رزمندگان استان تهران شد و به یکی از پایگاه های معروف بسیجیان و رزمندگان تبدیل شد. از زمانی که حاج همت وارد جبهة خوزستان شد در همة عملیات های مهمی که در این استان علیه ارتش عراق طرح ریزی و اجرا شد شرکت داشت. اولین عملیاتی که با حضور حاج همت و تیپ محمد رسول الله اجرا شد،عملیات فتح المبین بود که حاج احمد متوسلیانی در آن فرمانده و حاج همت قائم مقام وی بود. در این عملیات، تیپ27 خیلی خوب درخشید و توانست با اتخاذ تاکتیکی زیبا، نیروهای خود را به پشت قوای دشمن در ارتفاعات علی گره زد رسانده و حدود 80 عراده توپخانة صحرایی ارتش عراق را به غنیمت بگیرد. غنائم به دست آمده در جریان عملیات فتح المبین امکان تشکیل یگان توپخانه در سپاه را پدید آورد.تیپ 27 با غنائم بسیاری که از عملیات فتح المبین به دست آورد توانست خود را فوری تجهیز کرده و برای عملیات بعدی با روحیه ای بالاتر آماده نماید. بلافاصله پس از پایان عملیات فتح المبین ، از سوی قراگاه مرکزی کربلا عملیات بیت المقدس طراحی و اجرا شد. برای به ثمر رساندن عملیات بیت المقدس تیپ27 یکی از واحدهای رزمی با کفایت سپاه تلقی می شد. حاج همت در این عملیات هم با همان سمت قبلی تمام توان خود را به کار گرفت و یکی از ارکان موفقیت تیپ محمد رسول الله محسوب می شد. فتح خرمشهر که بعد از 24 روز جنگ شبانروزی به نتیجه رسید در مرحلة نهایی هم مرهون این تیپ و تیپ هایی همچون امام حسین(ع) و نجف اشرف بود. حماسه آفرینی رزمندگان تحت فرماندهی این سه یگان مهم سپاه، بازگشت خرمشهر به میهن عزیز را رقم زد. پس از فتح خرمشهر حاج احمد متوسلیانی به همراه حاج همت و در رأس تعدادی از رزمندگان لشکر 27 پس از حملة اسرائیل به لبنان به منظور کمک به مردم این کشور در اواخر خرداد ماه سال 1361 به لبنان رفتند. چند روزی نگذشته بود که حاج احمد در مسیر بیروت به اسارت فالانژهای مارونی درآمد. از آن زمان به بعد دیگر خبری از متوسلیانی به دست نیامد و دوستانش همچنان چشم به راه اویند.با ناپدید شدن حاج احمد متوسلیانی و ناامیدی از بازگشت سریع وی حاج همت به ایران بازگشت و سکان تیپ 27 را بر عهده گرفت و سعی کرد تا ظرفیت این تیپ را گسترش دهد. در همین زمان بود که تیپ با توسعة ظرفیت و قابلیت های خود تبدیل به لشکر شد و بار مسئولیت حاج همت افزایش یافت. حاج همت در عملیات های رمضان، والفجر مقدماتی ،والفجر1 و خیبر شرکت کرد و مدام در جبهة جنگ حضور داشت. 4- شهادت همت در پایان عملیات خیبر در اسفند ماه 1362 در حالی که تنها 28 سال سن داشت در ضلع شرقی جزیرة مجنون جنوبی بر اثر اصابت ترکش توپخانة ارتش عراق به شهادت رسید. او در این زمان، فرماندة لشکر27 محمد رسول الله (ص) بود و سعی می کرد تا با کمک مهدی زین الدین از افتادن جزیرة مجنون جنوبی به دست ارتش عراق جلوگیری کند. شهادت برای او دریافت اجر مجاهداتش بود ولی برای دوستان،خانواده و همرزمانش ضایعه ای بزرگ بود که جبران آن به سادگی امکان پذیر نبود. پس از ربایش حاج احمد این دومین ضربة مهمی بود که به لشکر27 محمد رسول الله (ص) وارد شد. لشکر 27 از جمله یگان هایی است که بیشترین فرماندة شهید را در دوران جنگ داشته است. فرماندهان بعدی لشکر محمد رسول الله(ص) عباس کریمی و سیدرضا دستواره هم به ترتیب در دوران جنگ با عراق به شهادت رسیدند. این لشکر نقش مهمی را در دوران دفاع مقدس ایفا کرد و در عملیات های بسیاری شرکت کرد و از خود حماسه های زیادی به یادگار گذاشت. همت با اکثر فرماندهان سپاه حاضر در میدان جنگ صمیمی بود ولی با حمید باکری دوست و خیلی گرم بود و او را خیلی خوب می شناخت و به ارزش وجود او در خط مقدم علیه دشمن پی برده بود. حمید چند روز زودتر از ابراهیم در نزدیک پل جزیرة مجنون جنوبی شهید شد و پیکر مطهرش هم در میدان نبرد باقی ماند. پس از شهادت حمید،حاج همت با تأثر به من گفت حمید یک فرماندة لشکر بود. منظورش آن بود که گرچه حمید در حالی که قائم مقام لشکر عاشورا بود شهید شد ولی توانایی ها و قابلیت های وی همچون یک فرمانده لشکر رزمی در صحنة جنگ بود. به یاد دارم که حاج همت خیلی از رفتن حمید تأسف می خورد و آن را در بین دوستان بر زبان می آورد. البته در آن ایام به خاطر نشان دادن صلابت رزمندگان به دشمن،هیچگاه نسبت به شهادت همرزمان حالتی که باعث نگرانی رزمندگان شود از سوی فرماندهان بروز نمی کرد ولی من به خوبی تأثر و نگرانی حاج همت را از شهادت حمید دیدم. ویژگی های شهید حاج همت بسیاری از فرماندهان جنگ دارای ویژگی های مشترکی مانند ایمان،تقوا،شجاعت،خلوص و پاکی هستند ولی هرکدام آنها را می توان با مشخصات مخصوص به خود هم معرفی کرد.آنچه از شهید همت به یاد دارم که او را از سایر فرماندهان متمایز می سازد را می توان به شرح ذیل بیان کرد. 1- قیافة جدی گفتار و رفتار همت خیلی قاطع و چهره اش جدی بود. کلام وی قرص و محکم بود و با صلابت سخن می گفت.ظاهر او حکایت از آن داشت که اهل مزاح و شوخی نیست.بر عقاید و نظرات خود پای می فشرد و زود تسلیم نظرات دیگران نمی شد. از این جهت او و حاج احمد متوسلیانی دارای خلق و خوی مشترک بودند. اگر با کسی دوست می شد باز هم جدی و استوار بود.  2- رفتار معلم گونه شیوة معلمی همت در رفتار فرماندهی وی موثر بود. او خیلی معتقد به توجیه همرزمانش بود. او سعی داشت تا قبل از انجام هر عملیاتی رزمندگان لشکر 27 را به خوبی توجیه نماید تا آنها با آگاهی و با روحیة بالا با دشمن بجنگند. سخنرانی های بجا مانده از وی بیانگر چنین حالتی است. 3- حضور شبانروزی در جهاد  حضور مرتب همت در جبهه ها از او یک مجاهد در راه خدا ساخته بود. او احساس می کرد که صدام ظلم بزرگی را به امت اسلام کرده است و با انقلاب اسلامی درگیر شده است بنابراین جنگ با وی واجب است زیرا به حکم قرآن که می فرماید: اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علی نصرهم لقدیر در چنین حالتی خداوند به انسان های مظلوم حق جنگیدن داده است و نصرت آنها را وعده کرده است. 4- ورزیدگی جسمانی هر کس همت را در مریوان و در جبهه ها می دید احساس می کرد که او همیشه آماده جهاد در راه خداست. نحوة لباس پوشیدن وی ورزیدگی جسمانیش را به نمایش می گذاشت. او فردی خوش هیکل و خوش قیافه بود که وقتی لباس رزم بر تن می کرد بر جاذبه اش افزوده می شد. 5- صلابت در فرماندهی  الگوی همت در فرماندهی امام علی(ع) بود. وقتی سخن می گفت و بسیجیان را برای جنگیدن با ذشمن تشجیع می کرد انسان به یاد خطبه ای از نهج البلاغه می افتاد که امام علی(ع) خطاب به محمد حنفیه می فرماید که سرت را بالا بگیر و به دور دست ها بنگر تا همه چیز را از دشمن ببینی و چون کوه استوار باش.همت در روحیه دادن با رزمندگان خیلی خوب سخن می گفت و خیلی خوب عمل می کرد. 6- اعتقاد به کارآمدی بسیجیان  همت معتقد بود که گرة جنگ به دست افرادی باز می شود که دارای روحیة بسیجی هستند. یعنی کسانی که داوطلبانه و آزادانه و با اختیار خود به جبهه ها آمده اند و از دشمن نمی ترسند و از شهادت در راه خدا استقبال می کنند. او بیشترین وقت خود را برای بسیجیان می گذشت و خود یک بسیجی واقعی بود. 7- مظنون به بنی صدر از روزی که بنی صدر بر سر کار آمد به دلیل روحیات غرورآمیز و نگاه نادرست وی به مسئلة کردستان، همت از منش و رفتار وی نگران بود. همت او را شایستة ریاست جمهوری ایران در آن دوران پر از مشکلات نمی دانست. اصولا پاسداران کردستان که از نزدیک دستی بر آتش حوادث آن منطقه داشتند شیوه های بنی صدر را برای حل مشکلات استان های مرزی ناکارآمد تلقی می کردند. همت از جمله کسانی بود که به خلقیات بنی صدر حساس تر بود و روش های وی را مضر به حال وضعیت کردستان می دانست. از سوی دیگر همیشه رفتار بنی صدر با طرز تفکر و منش امام خمینی مقایسه می شد و افراد تیزبینی مانند همت این تفاوت ها را به خوبی درک می کردند.  8- علاقه به امام خمینی  امام خمینی عشق همة رزمندگان جبهه ها بود. افراد زیادی به عشق او با دشمن می جنگیدند. او را انسانی الهی تلقی می کردند که خود را کنار گذاشته است و برای خدا گام بر می دارد. همت هم از جرگة همین انسان های با صفا بود که امام خمینی را دوست داشت. او رضای الهی را در جلب رضایت وی تلقی می کرد. همت باور داشت که امام خمینی ایرانیان را از دیکتاتوری شاه نجات داد و حکومت را به دست مردم سپرد. همة کسانی که به شهید همت مأنوس بودند علاقة وی به امام خمینی را حس می کردند. به هر حال نوشتن در مورد هر یک از ویژگی های همت نیاز به وقت بیشتری است. عناوین فوق فقط برای یادآوری روحیات و خلقیات شهید همت است که یکی از انسان های برجستة دوران دفاع مقدس است. خوشبختانه امروز همسر و فرزندان شایستة حاج همت، همچنان راه نورانی او را دنبال می کنند و برای مقابله با ظلم و بیداد فریاد می کشند و پایداری انقلاب اسلامی را در پیمودن راه شهیدان سرفراز دفاع مقدس می دانند.   انتهای پیام/ ]]> حماسه و جهاد Tue, 25 Jul 2017 06:50:50 GMT http://www.pahreh.ir/news/5537/حضور-شبانروزی-جبهه-او-یک-مجاهد-راه-خدا-ساخته و مكروا و مکر الله والله خير الماكرين http://www.pahreh.ir/news/5536/مكروا-مکر-الله-والله-خير-الماكرين تقويم‌ها تاريخ انجام عمليات «مرصاد» را پنجم مردادماه 1367 ثبت كرده‌اند اما آن چنان كه از واقعيت امر برمی‌آيد، ستون نفاق در بعد از ظهر سوم مردادماه 1367 از مرز خسروی عبور می‌كنند و مسير شرق را در پيش می‌گيرند. آنها كه نام عمليات‌شان را «فروغ جاويدان» گذاشته بودند، تصميم داشتند 24 ساعته به تهران برسند و نظام اسلامي را ساقط كنند!  خيالی واهی كه در برابر پاتک قدرتمند رزمندگان تحت عنوان عمليات «مرصاد» رنگ باخت و عمده نيروهای نفاق به هلاكت رسيدند. اما كمتر كسی است كه بپرسد از ساعت 2 بعدازظهر روز سوم مرداد تا صبح روز پنجم كه منافقين در ورطه فروپاشی قرار گرفتند، چه اتفاقی افتاد و چطور دروازه‌های كرمانشاه براي هميشه به روی‌شان بسته باقی ماند. «محمد عباسی» از نيروهای اطلاعات عمليات تيپ 12 قائم كه هنگام عمليات مرصاد تنها 18 سال داشت، در گفت‌وگویی به نقش رزمندگان اين تيپ در سد كردن راه منافقين در تنگه چهارزبر پرداخته است. حضرت آقا تعبير ويژه‌اي در خصوص تيپ 12 قائم دارند به اين مضمون كه اگر اين تيپ نبود امكان داشت دشمن تا كرمانشاه پيش بيايد، چرا ايشان چنين نقشي را براي تيپ قائم در مرصاد قائل هستند؟ شايد بهتر باشد سؤال شما را با سخنان سردار شهيد نورالله شوشتري پاسخ بدهم. ايشان در خصوص نقش تيپ 12 قائم مي‌گويند: «در ابتدا تنها يگانِ مستقر در تنگه چهارزبر با سازمانِ رزمِ منظم كه مي‌شد با فرمانده آن ارتباط برقرار كرد و به او امر و نهي كرد تيپ 12 قائم بود. به دنبال آن در نزديكي‌هاي ظهر چهارم مرداد، نيروهاي لشكر 6 ويژه پاسداران، 9 بدر و بعد نيروهاي 155 ويژۀ شهدا و 31 عاشورا و 57 اباالفضل آمدند كه 6 ويژه و 9 بدر را در روز چهارم، بر روي يالِ سمت راست (سمتِ تنگه چهارزبر، بعد از جايي كه تيپ 12 قائم استقرار داشت) مستقر نموده و از بقيه يگان‌ها در مراحل بعدي و عملياتِ اصلي استفاده كرديم. البته يكسري نيروهاي پراكنده ديگر از كرمانشاه و جاهاي ديگر آمده بودند كه در خطوطِ بعدي تا همدان نيرو چيديم و از آنها استفاده شد.» صحبت‌هاي ايشان به خوبي نشان مي‌دهد كه تنها يگان با سازمان رزم منظم در تنگه چهارزبر رزمندگان تيپ قائم بودند و ابتدا آنها دشمن را زمينگير مي‌كنند و سپس يگان‌ها و واحدهاي ديگر خود را به منطقه مي‌رسانند. بنابراين اگر ايستادگي رزمندگان قائم نبود، شايد دشمن مي‌توانست به راحتي خود را به كرمانشاه برساند. در تقويم‌ها پنجم مرداد به نام عمليات مرصاد ثبت شده، اما منافقين از سوم همين ماه عمليات‌شان را شروع كرده بودند، روند ورودشان به داخل كشور چطور بود؟ منافقين از ساعت 2 بعدازظهر روز سوم بدونِ درگيري از مرز عبور مي‌كنند. چون ارتش عراق قبلاً با حملاتِ پي در پي و گسترده‌اي كه تقريباً سراسر جبهه‌هاي ما را دربرگرفته بود، راه را براي نفوذ منافقين هموار كرده بود. لذا آنها بدون كوچك‌ترين زحمتي از خسروي عبور مي‌كنند و بعد از قصر‌شيرين و به همين ترتيب سر پل ذهاب رد مي‌شوند و پيش مي‌رانند. سپس با بدرقه‌ بعثي‌ها و پشتيباني هوايي هلي‌كوپترهاي‌شان، در جاده‌ سر پل ذهاب- اسلام‌آباد به حركت‌شان ادامه مي‌دهند. درگيري مختصري در گردنه‌ پاتاق روي مي‌دهد كه با پشتيباني و تك هوايي عراقي‌ها، اين مسئله نيز براي منافقين حل مي‌شود و به كرند مي‌رسند. از دلِ كرند و درگيري مختصرِ آنجا هم عبور مي‌كنند و زودتر از آنچه كه فكرش را مي‌كردند به اسلام‌آباد مي‌رسند. مثلاً اگر قرار بود 9 شب سوم مرداد به اسلام‌آباد برسند، هشت يا هشت و نيم به آنجا مي‌رسند. هدف بعدي‌شان هم كه كرمانشاه بود. بله، قرار بود ساعت 12 شب به كرمانشاه برسند. تا اينجاي كار هم چيزي حدود 100 كيلومتر در عمق و فقط روي يك جاده‌ به عرض شش متر نفوذ كرده بودند. حالا يك مسير تقريباً 70 كيلومتري مانده بود تا واردِ كرمانشاه شوند. منافقين در اسلام‌آباد هر كاري دل‌شان خواست انجام مي‌دهند. مي‌كشند، دار مي‌زنند و مجروحين بيمارستان شهر را تير‌باران مي‌كنند. حتي روي يكي از مجروحين بنزين مي‌ريزند و ايشان را در حياط بيمارستان آتش مي‌زنند. سابقۀ منافقين و كارنامه آنها پر از چنين جنايت‌هايي است. به هرحال سرعتِ پيشروي دشمن زياد بود. هر چند كه در اسلام‌آباد معطل شدند و خروجي‌هاي اين شهر از ازدحام مردمِ وحشت‌زده در حال فرار شلوغ شد، اما منافقين از اسلام‌آباد هم عبور مي‌كنند و خودشان را به حسن‌آباد مي‌رسانند. بعد از تنگه‌ حسن‌آباد سرازير مي‌شوند و به دشت حسن‌آباد مقابل تنگه‌ چهارزبر مي‌رسند. با سرعتي كه داشتند، چطور در چهارزبر معطل شدند؟ ساعت يك يا يك و نيم اوايل صبحِ چهارم مرداد منافقين در دشت حسن‌آباد بودند. چون آن موقع ساعت‌ها را جلو نمي‌كشيدند، يك يا دو ساعت قبل از اذان صبح يك گردان از قرارگاه رمضان بي‌آنكه از حمله منافقين مطلع باشد و قصد رفتن به سومار را داشت، در مسير به طور اتفاقي در دشت حسن‌آباد با منافقين درگير مي‌شود. خدا مي‌خواهد تا شرايط را مهيا كند كه منافقين تا رسيدنِ نيروهاي رزمنده معطل بشوند. اينكه گفته مي‌شود «به طور اتفاقي!» اين حرف و ديدِ ظاهربينانه ماست. چون در مشيت و اراده‌ خدا هيچ چيزي اتفاقي نيست. بعد از آن هم يك گردان ديگر از بچه‌هاي لشكر6 ويژه پاسداران كه در آن ساعات در دشتِ حسن‌آباد رزم شبانه داشتند، درگير مي‌شوند. شما فكر مي‌كنيد نيروهاي رزم شبانه چقدر تجهيزات و مهمات دارند؟ دو تا چهار تا خشاب كه در نهايت مجبور به عقب‌نشيني مي‌شوند. عمليات را از ديد رزمندگان تيپ 12 قائم دنبال كنيم، شما چطور وارد عمل شديد؟ مسئولان تيپ با دستوري كه از قرارگاه مي‌رسد تصميم مي‌گيرند مقابل دشمن بايستند. همان طور كه عرض كردم شهيد شوشتري گفته‌اند تيپ قائم تنها يگان با سازمان رزم منظم در منطقه بود. البته تيپ ما نيروي آماده به رزم نداشت. گردان‌ها غروب همان روز از شهرهاي‌شان رسيده بودند و هنوز سازماندهي نشده بودند. بچه‌هاي جنگ مي‌دانند نيرويي كه تازه از شهر مي‌رسد را نمي‌شود همين طوري وسط معركه نبرد فرستاد. بايد مسئولانش معرفي شوند، مسئوليت نيروهايش مشخص شود، رسته‌ها معلوم بشوند و... لذا حاج‌منصور حيدري معاونِ واحد اطلاعات، عمليات تيپ قائم بچه‌هاي واحد را بيدار مي‌كند. (علي‌آقاي چتري هم فرمانده اين واحد هست و مي‌آيد.) حاج‌منصور به بچه‌ها مي‌گويد بيدار شويد كه عراقي‌ها آمدند! (چون ماهيت دشمن هنوز براي بچه‌ها مشخص نبود) اصلاً بچه‌ها فكر نمي‌كردند كه دشمن در آنجا كه 170 كيلومتر از خط درگيري دور بود، پيداي‌شان بشود. عراق در هشت سال جنگ، نهايت تا ارتفاعاتِ گيلانغرب آمده بود. حتي تا پاتاق هم نيامده بود. كسي باور نمي‌كرد كه دشمن از كرند و اسلام‌آباد هم رد شده باشد و به سمت كرمانشاه بيايد. لذا تا آماده شدنِ گردان‌ها نيروهاي اطلاعات - عمليات تصميم مي‌گيرند فرصت را از منافقين بگيرند و معطل‌شان كنند. با اين تدبير نيروهاي اطلاعات - عمليات اوايلِ صبح روزِ چهارم مرداد به منطقه اعزام مي‌شوند. تعدادي از اين بچه‌ها مثل شهيد رضا نادري به مصاف دشمن مي‌روند و در فيلم‌هاي برجاي مانده از منافقين است كه چطور شهيد نادري به سمت آنها آرپي‌جي شليك مي‌كند و همراه ساير بچه‌ها زمين‌گيرشان مي‌كنند. در صحبت‌هاي‌تان گفتيد چند گردان از نيروهاي تيپ شما تازه به منطقه آمده بودند، حضورشان اتفاقي بود؟ حضور اين نيروها همراه با دو مورد ديگر از الطاف خفيه الهي بود. در چهارزبر شاهد سه معجزه بوديم. اولين مورد جور شدن خدايي مهمات بود! اردوگاهِ ما (اردوگاه صادقين) كه در فاصله 7-8كيلومتري منطقۀ چهارزبر بود، يك اردوگاه رزمي و مجهز به لحاظ نظامي نبود. اصلِ مقر ما دزفول بود نه در كرمانشاه. صادقين يك مكان بين راهي بين جبهه‌ جنوبي و جبهه‌ شمالي حيطه مأموريتِ تيپ 12 بود. لذا امكانات وسيع تجهيزاتي و نظامي و مهماتي نداشت. لازم هم نبود كه داشته باشد! چند روز قبل از ورود گردان‌ها، آقاي شادي‌نسب، مسئولِ تسليحات تيپ كه در صادقين بود با معاونش در دزفول تماس مي‌گيرد و مي‌گويد چند كاميون «مهماتِ فله» به صادقين بفرستيد! آقاي شادي‌نسب پيش خودش فكر مي‌كند حالا كه جنگ تمام شده يك مقدار از اين مهمات به خط ما كه آن موقع در مريوان بود برود و يك مقدار هم بماند براي مانورها و آموزش‌هايي كه در صادقين انجام مي‌دهيم. شب اول يا دوم مرداد آقاي شادي‌نسب از طريق دژباني اردوگاه صادقين باخبر مي‌شود چهار كاميون مهمات آكبند (نه فله) از دزفول رسيده است. مهمات را هم خالي كرده‌اند و رفته‌اند. شادي‌نسب با ناراحتي تماس مي‌گيرد و به معاونش مي‌گويد: «مگه من نگفتم مهمات فله بفرست؟ اينها چيه كه فرستادي؟» بعد دوباره از دزفول مي‌خواهد كه چهار كاميون مهمات فله بار بزنند و بفرستند صادقين و مهمات‌هاي آكبندي كه فرستاده شده با همان كاميون‌هاي بار فله به دزفول برگردند. تا شب عمليات آن چهار كاميون مهمات فله هم از گرد راه مي‌رسند. تدبير و مشيت الهي براي نيروهايي كه قرار بود مقابل منافقين بايستند، مهماتِ يك عملياتِ تمام‌عيار را فراهم مي‌كند. هم آكبند و هم فله آن هم چند كاميون! ماجراي حضور گردان‌ها چطور رقم خورد؟ اين هم دومين مورد از الطاف الهي است كه به طور اتفاقي چهار گردان همزمان با عمليات مرصاد در صادقين جمع مي‌شوند. حضرتِ امام بعد از پذيرش قطعنامه پيام داده بودند كه جبهه‌ها را خالي نگذاريد. از شهرهاي استان ما «شاهرود»، «دامغان»، «سمنان» و «گرمسار» سه گردان به جبهه اعزام مي‌شوند. مقصد اين گردان‌ها مقر تيپ 12 قائم در دزفول بود. چون هنوز كسي خبر نداشت كه منافقين چه نقشه‌اي در سر دارند. در همان زماني كه گردان‌ها دارند از شهرهاي شان اعزام مي‌شوند، يك گردان از تيپ 12 كه در ارتفاعاتِ مرزي مريوان مأموريتِ پدافندي داشت، با پايانِ مأموريتش به صادقين مي‌روند و تجهيزات، اسلحه و مهمات‌شان را تحويل مي‌دهند كه به شهرشان برگردند. حتي بعضي‌هاي‌شان لباس شخصي هم پوشيده بودند. گردان‌هاي اعزامي از شهرهاي استان هم به نزديكي‌هاي تهران مي‌رسند كه آقاي مهدوي‌نژاد جانشين تيپ تصميم مي‌گيرد آنها به جاي اينكه بروند دزفول، بيايند اردوگاه صادقين در كرمانشاه. آقاي مهدوي‌نژاد مي‌گويد: از آنجا كه ما ديگر در جنوب مأموريتي نداشتيم، ديدم دليلي ندارد حالا كه هواي دزفول در مردادماه به شدت گرم است، در اين شدت گرما نيروها به دزفول بروند. لذا ابلاغ مي‌كند گردان‌ها به كرمانشاه و اردوگاه صادقين بروند كه هواي خنك‌تر و مطبوع‌تري نسبت به دزفول داشت. سومين مورد چيست؟ سومين مورد تجميع فرماندهان تيپ 12 قائم در منطقه بود. غروبِ روزِ سومِ مرداد و بي‌خبر از سرنوشتي كه خدا رقم زده، همه فرماندهان تيپ به صورت ناخودآگاه در اردوگاه صادقين جمع مي‌شوند. يكي از جنوب آمده بود و ديگري از غرب و آن يكي از لشكري ديگر براي سر زدنِ به دوستانش! به اين ترتيب تيپ 12 قائم به عنوان يكي از آماده‌ترين يگان‌ها وارد عمل مي‌شود و مقابل دشمن را سد مي‌كند. به لطف خدا ما توانستيم در چهارزبر سد محكمي مقابل دشمن ايجاد كنيم و آنها را تا چهارم مرداد معطل كنيم. رفته رفته ساير نيروها به منطقه مي‌رسند و نهايتاً از صبح پنجم مرداد با شروع مرحله نهايي عمليات مرصاد، از زمين و آسمان بر سر نفاق آتش مي‌بارد همگي‌شان تار و مار مي‌شوند.   انتهای پیام/ ]]> حماسه و جهاد Tue, 25 Jul 2017 06:48:04 GMT http://www.pahreh.ir/news/5536/مكروا-مکر-الله-والله-خير-الماكرين بدنی که با ترکش‌‌ها آینه‌کاری شد http://www.pahreh.ir/news/5483/بدنی-ترکش-ها-آینه-کاری    زمزمه شناسایی شهید گمنام دانشگاه فردوسی مشهد بر سر زبان‌ها افتاده است. خیلی زود مشخص شد این شهید نه تنها گمنام نیست بلکه از شهرت خاصی میان اهالی خراسان و علی الخصوص رزمندگان لشکر 5 نصر برخوردار است.   او یک رزمنده معمولی نبود بلکه سردار خط شکن نبرد خیبر بود که در این عملیات در کنار نهر فرات به شهادت رسید. پیکر شهید گمنام دانشگاه فردوسی متعلق به سردار شهید ابوالفضل رفیعی جانشین فرمانده لشکر 5 نصر است. پیکر مطهر این پاسدار شهید در 19 اردیبهشت ماه 1390 در دانشگاه فردوسی به عنوان شهید گمنام به خاک سپرده شد. هویت پیکر مطهر او پس از گذشت 34 سال از شهادتش و گذشت 6 سال از تدفینش توسط آزمایش DNA شناسایی شد. سردار شهید رفیعی جانشین محمد باقر قالیباف در لشکر بود. محمدباقر قالیباف در سال 1361 به عنوان فرمانده تیپ امام رضا(ع) و یک سال بعد در جایگاه فرمانده لشکر 5 نصر خراسان انتخاب شد. او که اکنون شهردار تهران است در روایت خاطراتی از از دوران فرماندهی لشکر 5 نصر به آشنایی با شهید رفیعی اشاره کرده و می‌گوید: من با شهید رفیعی خیلی آشنا نبودم تا اینکه در اوایل تشکیل سپاه و در زمانی که هنوز پاسدار هم نبودیم، شهیدان رفیعی، رستمی، نظرنژاد و تیم بچه‌های عملیات را در کوهسنگی دیدم. بعد از آن خیلی با ایشان دمخور نبودم تا اینکه جنگ شد و در سال 59 با شهید رفیعی در ستاد خراسان آشنا شدم. طلبه شوخ طبعی که نمی‌گذاشت غمی بر دل رزمنده‌ای بنشیند/ می‌گفت: حاج باقر! بدنم از ترکش مثل آینه کاری حرم شده او ادامه می‌دهد: این شهید طلبه‌ بسیار شوخ طبعی بود که در شرایط سخت، هیچ وقتی نمی‌گذاشت غمی بر دل رزمنده‌ای بنشیند. شهید رفیعی در جریان عملیات فتح‌المبین سخت مجروح شد؛ من به او گفتم: «آقا ابوالفضل! جان سختی می‌کنی؟» اما او گفت: «من ابوالفضل هستم، ابوالفضل یک جا باید شهید شود و آن هم نهر علقمه است؛ اگر این جنگ به نهر علقمه رسید، من شهید می‌شوم؛ اگر نه، من هستم». همچنین در عملیات والفجر3 یک خمپاره با فاصله از شهید رفیعی، در خاک خورده بود و موج انفجار و ترکش‌های ریز آن به این شهید اصابت کرده بود تا جایی که پشت او پر از ترکش‌های ریز بود. در آن زمان می‌گفت: «حاج باقر نگاه کن! بدنم مثل حرم امام رضا(ع) با این ترکش‌ها آینه کاری شده است!»   شهید ابوالفضل رفیعی در کنار محمد باقر قالیباف در لشکر 5 نصر می‌گفت قرار ما با خدا شهادت ابوالفضل کنار فرات است/ اگر عمری باقی بود حتما اسم بچه‌ات را الیاس بگذار قالیباف از آخرین دیدار خود با شهید رفیعی چنین می‌گوید: دم نهر همه باید با قایق می‌رفتیم. در لحظه آخر ابوالفضل که آنقدر شوخ بود، یک مرتبه بسیار جدی شد و اشک در چشم‌هایش حلقه زد. این شهید من را در بغل گرفت و گفت: «آقا باقر! یادت است می‌گفتیم قرار ما نهر علقمه؟ امشب دیگر داریم به کنار فرات می‌رویم؛ شب آخر من است، من را حلال کن» گفتم: «ابوالفضل ...!چه می‌گویی؟» گفت: «نه دیگر! قرار ما با خدا این است که اگر جنگ به فرات رسید، ابوالفضل برای کنار فرات است» با این وجود در حال رفتن شروع کرد به شوخی کردن و گفت: «آقا باقر! من پسرها و زندگی خیلی خوبی دارم اما دوست داشتم خدا به من عمر می‌داد تا پسری داشتم و اسمش را الیاس می‌گذاشتم. تو که داماد نشدی اما قول بده اگر عمری باقی بود و زندگی داشتی، اسم بچه‌ات را حتما الیاس بگذاری!» همان شب رفتیم و فردای آن روز تا قبل از ظهر شهید رفیعی کنار فرات به شهادت رسید. ]]> حماسه و جهاد Mon, 10 Jul 2017 05:20:29 GMT http://www.pahreh.ir/news/5483/بدنی-ترکش-ها-آینه-کاری روایت‌های نخستین اسیر زن ایرانی از جنگ‌ تحمیلی http://www.pahreh.ir/news/5474/روایت-های-نخستین-اسیر-زن-ایرانی-جنگ-تحمیلی خدیجه میرشکار اولین زن اسیر ایرانی است. او به همراه همسرش حبیب شریفی فرمانده وقت سپاه سوسنگرد و اولین فرمانده شهید جنگ روز هفتم مهرماه سال ۱۳۵۹ به اسارت نیروهای بعثی درآمد و دو سال در زندان‌های عراق اسیر بود. خدیجه استخبارات عراق، سلول انفرادی، زندان موصل و سختی‌های آن را در دوران اسارت تجربه کرده است. اسارت شهید تندگویان، شکنجه‌های وحشیانه اسرا، سربازان شیعه عراقی، زنان اسیر ایرانی که به همراه خانواده‌هایشان به اسارت درآمده بودند بخشی از خاطرات او از آن دوران است. بهار سال ۶۱ یعنی حدود دو سال بعد، خدیجه آزاد شد و به ایران بازگشت. اما تنها. همسرش حبیب همراهش نبود. روایت آشنایی با حبیب خدیجه روایت‌ می‌کند: «آن روزها در بستان زندگی می‌کردیم. ۴ برادر و ۴ خواهر بودیم و من فرزند ششم بودم. خانه پدری‌ام حسینیه بزرگی داشت. هم مهمان‌خانه بود و هم حسینیه. پدرم حاج محمدعلی میرشکار، هم در حسینیه مشغول به فعالیت بود، هم متصدی مسجد جامع بود. او داروخانه و عطاری نیز داشت که تنها داروخانه شهرستان بود. روحانیون مختلفی از اهواز و سوسنگرد به آن‌جا می‌آمدند. شیخ علی کَرَمی که در مسجد جامع سوسنگرد بود نیز هنگام آمدن به بستان، به حسینیه ما می‌آمد. حبیب شریفی هم همیشه او را همراهی می‌کرد. شیخ کرمی با خانواده‌ ما ارتباط نزدیکی داشت برای همین مرا برای همسری به حبیب پیشنهاد داد. حبیب آن زمان ۲۵ سال داشت و دبیر آموزش و پرورش بود. آن‌ها ساکن سوسنگرد بودند و ما ساکن بستان بودیم. او در رشته الهیات دانشگاه مشهد قبول شده بود و قصد ادامه تحصیل داشت. شرط داشتن زندگی مستقل و رضایت همسر برای اختیار زن دوم آن زمان بین عرب‌ها رسم بود که عروس باید با خانواده شوهر زندگی کند. موقع تعیین مهریه شیخ کرمی گفت: من به جای مهریه دو شرط می‌گذارم؛ اول این‌که شما چون در خانواده مذهبی بزرگ شده‌ای و نمی‌توانی در خانواده دیگری که پسرهای خانواده در آن‌جا زندگی می‌کنند و فامیل‌های دیگر هم رفت و آمد دارند به راحتی زندگی کنی، ما این شرط را می‌گذاریم که خانه جدا با وسایل کامل (آن زمان عرب‌ها رسم جهیزیه نداشته) برای او تهیه کنی که چند روز بعد از مراسم به آن‌جا برود و زندگی مستقلی داشته باشد. دوم این‌که تا من رضایت ندهم، همسر دیگری انتخاب نکند؛ زیرا آن زمان مردان عرب برای ازدواج دوم هیچ مانعی نداشتند و معمولاً چند همسر داشتند البته شیخ کرمی با این رسم‌ها مخالف بود.   قبل از آغاز رسمی جنگ صدای توپ های عراق را شنیدم حبیب هنگام آشنایی اولیه، خود را یک فرهنگی و دبیر آموزش و پرورش معرفی کرد و گفت: شغل اصلی من معلمی است و چون سپاه تازه تأسیس شده و به نیرو نیاز دارد، به‌عنوان یکی نیروی سپاهی با آن‌ها همکاری می‌کنم و ممکن است به کردستان بروم. آن زمان انقلاب تازه به پیروزی رسیده بود و در مرزهای غربی درگیری وجود داشت من نیر فردی انقلابی بودم و با برنامه‌های او مخالفتی نداشتم. قبل از آغاز جنگ، حبیب هرگاه از مرز بر می‌گشت، می‌گفت: تحرکاتی در مرز آغاز شده و عراق هر روز نیروهای زیادی را به مرز می‌آورد. البته بعد از مدتی خودمان صدای توپ و خمپاره را شنیدیم زیرا بستان تا مرز عراق فاصله چندانی ندارد. قبل از آغاز رسمی جنگ، حسینیه به مقر پشتیبانی تبدیل شده بود حبیب و دوستانش که از اهواز و شهرهای دیگر برای رفتن به مرز به بستان می‌آمدند، برای استراحت و غذا خوردن و نظافت و تعمیر اسلحه به حسینیه می‌آمدند. از آن‌ها پذیرایی می‌کردیم، اما جنگ که آغاز شد، آب و برق قطع شد و مواد غذایی نیز به اتمام رسید برای همین مادرم نان می‌پخت و همراه با هندوانه و خربزه به رزمنده‌ها می‌دادیم. اوایل فکر می‌کردیم این تحرکات فقط در مرز است و همان‌جا تمام می‌شود، اما عراقی‌ها هر روز در حال پیشروی بودند. هرگاه به پشت بام می‌رفتیم، عراقی‌ها را می‌دیدیم. تعداد بسیاری از همسایه‌ها شهر را ترک کرده بودند و به روستاها و شهرهای اطراف رفته بودند. پدرم اجازه نمی‌داد ما شهر را ترک کنیم و می‌گفت عراقی‌ها چند روز بعد عقب‌نشینی می‌کنند و به شهر وارد نمی‌شود. برادرم و حبیب هرگاه از خط مقدم برمی‌گشتند، می‌گفتند شما نمی‌دانید آن‌جا چه خبر است توپ و تانک عراقی‌ها مثل مور و ملخ در مرز پراکنده است و شما نمی‌توانید این‌جا بمانید. پیشنهاد داد شهر را ترک کنیم/ نمیخواستم حبیب را تنها بگذارم در همین اوضاع و احوال بود که خانه یکی از همسایه‌ها مورد اصابت توپ قرار گرفت و عروس خانه به شهادت رسید و تعدادی از اعضای خانواده نیز مجروح شدند. نزدیک اذان صبح بود که حبیب سراسیمه، به منزل ما آمد و گفت: من نمی‌خواهم شما را بترسانم، اما تعداد زیادی از مردم شهر را ترک کرده‌اند و شما نیز باید سریعاً شهر را ترک کنید. پل را خودمان خراب کرده‌ایم تا عراقی‌ها نتوانند وارد شهر شوند، اما آن‌ها در حال پل زدن از مسیرهای دیگر هستند تا وارد شهر شوند. لذا پدرم راضی شد شهر را به مقصد سوسنگرد ترک کند. نمی‌خواستم آن‌جا را ترک کنم و حبیب را تنها بگذارم، اما مجبور بودم همراه خانواده بروم. حبیب و برادرم در حسینیه ماندند. سوار پیکان برادرم شدیم و به سمت سوسنگرد حرکت کردیم. بعد از چند روز شرایط سوسنگرد از بستان بدتر شد. متعجب بودم که با این همه انفجار، چگونه خانه بر سر ما آوار نشده است. صبح که بیدار شدیم، هیچ‌کس در شهر نبود. همه از ترس جانشان شهر را ترک کرده بودند. اهالی شهر خانه‌هایشان را رها کرده و عده‌ای به سمت روستاهای اطراف و عده‌ای هم به سمت اهواز رفتند. خانواده من نیز تصمیم به رفتن داشتند. مانده بودم چه کنم؟ اگر می‌رفتم دیگر هیچ خبری نمی‌توانستم از شوهرم به دست بیاورم. برای بودن با حبیب با خانواده‌ام همراه نشدم با خودم گفتم اگر از این‌جا به اهواز برویم حتماً از آن‌جا هم به شهرهای دیگر می‌رویم و دیگر کاملاً از این‌جا دور می‌شوم و هیچ‌گونه دسترسی به همسرم ندارم. تصمیم گرفتم در مقابل رفتن مقاومت کنم. لذا به آن‌ها گفتم من همین‌جا می‌مانم تا آقای شریفی بیاید و بعد به شما ملحق می‌شوم. آن‌ها همراه با خانواده خاله‌ام که ساکن سوسنگرد بودند، به روستا رفتند. بالاخره من هم تصمیم گرفتم همراه آن‌ها به روستا بروم و به برادرم و شوهرخاله‌ام سفارش کردم که اگر حبیب آمد، به او بگویید بیاید روستای ابوحرز دنبال من. ابوحرز در ۵ کیلومتری سوسنگرد بود. آن زمان در آن روستا برای بچه‌ها حرز درست می‌کردند و لذا آن‌جا به این نام معروف شده بود. بعد از یکی دو روز، حبیب با جیپ کوچکی به روستا آمد. ماشین پر از مهمات و آرپی‌جی و نارنجک بود و قرار بود آن‌ها را به نیروها برسانند تا مانع ورود عراقی‌ها به سوسنگرد شوند. سوار ماشین شدم. از او پرسیدم چه خبر از اوضاع شهر؟ گفت: شهر بسیار ناامن است و احتمالاً عراقی‌ها تا چند ساعت دیگر و نهایتاً تا فردا سوسنگرد را اشغال می‌کنند و من باید تو را به سمت اهواز ببرم. گفتم: می‌خواهم بمانم. گفت: عراقی‌ها با لباس شخصی وارد شهر شده‌اند عده‌ای جاسوس نیز در شهر وجود دارند که به عراقی‌ها کمک می‌کنند و می‌دانند من پاسدارم و تو هم به‌واسطه این‌که همسر من هستی، جانت در امان نیست. بهتر است از این‌جا بروی. من هم اگر زنده بودم، هر جا باشم خبر زنده بودنم را به تو می‌رسانم و اگر کشته شدم، بهتر است تو این‌جا تنها نباشی. وقتی عراقی‌ها ما را به گلوله بستند حبیب پایش را محکم روی پدال گاز فشار داد. در همین حین سرم را به سمت راست چرخاندم که چشمم به یک نفربر افتاد. تا آمدم به حبیب بگویم آیا این نفر بر متعلق به ایرانی‌هاست یا نه، آن‌ها شروع به تیراندازی به طرف ماشین کردند. حبیب پایش را بیشتر روی پدال گاز فشار داد تا از مهلکه خارج شود، اما آن‌ها ماشین را به رگبار بستند و آنقدر آن را تیرباران کردند تا ماشین از کار افتاد. صحنه بسیار وحشتناکی بود. هر دو مجروح شدیم. از پنجره‌ای که سمت من قرار داشت، تیر به داخل ماشین می‌آمد. چند تیر به کمرم اصابت کرد. از همان پنجره تیرها به سمت حبیب نیز می‌رفت و او نیز مجروح شد. قلم پایش بیرون زده و کف ماشین پر از خون شده بود. برایم صحنه مرگ و زندگی ترسیم شد صحنه مرگ و زندگی بود. آن‌قدر همه چیز به سرعت اتفاق افتاد که فرصت هیچ عکس‌العملی نداشتم. سربازهای عراقی به سرعت به سمت ماشین دویدند و آن را محاصره کردند اسلحه‌هایشان را به سمت ما نشانه گرفته بودند و اصلاً فکر نمی‌کردند که زنی در ماشین باشد؛ زیرا ماشین کاملاً آغشته به گل بود تا استتار شود. پنجره را باز کردند و تا چشمشان به من افتاد فریاد زدند، «امراة، امراة،» یعنی یک زن در ماشین است.  درحالی‌که مرا از ماشین بیرون می‌کشیدند، تفنگی که حبیب به من داده بود از بغلم افتاد. با دیدن این صحنه مرا محاصره کرده و اسلحه‌هایشان را به سمت من نشانه گرفتند و گفتند: این‌ها حرس خمینی (پاسدار خمینی) هستند. مرا از سمتی که نشسته بودم، روی زمین خاکی حاشیه جاده پرت کردند و حبیب را نیز از همان سمتی که نشسته بود، بیرون کشیدند و روی آسفالت‌ جاده پرت کردند. ما را چند متر به عقب کشیدند. به‌گونه‌ای که روبه‌روی هم قرار گرفتیم. بعد از این‌که ما را از ماشین پیاده کردند، نیروهای آن‌ها به همراه تانک و نفربر دو طرف جاده را پر کردند. از مرگ جان بدر بردیم از نو به سمت ما ‌آمدند. یکی می‌گفت: این‌ها را بکشید، دیگری می‌گفت آن‌ها را اسیر کنید، در نهایت از کشتن ما منصرف شدند و قرار شد ما را بازجویی کنند. دو سرباز به سمت من آمدند و مرا از روی زمین بلند کردند. دستم را به سمت کمرم بردم تا ببینیم چرا این‌قدر می‌سوزد. دیدم تمام لباس‌هایم پاره شده؛ به‌طوری‌که دستم از لای پارگی لباس‌ها به راحتی به کمرم رسید. نگاهی به دستم انداختم، دیدم پر از خون است. نگاهی به حبیب انداختم. از پای او خون جاری بود. استخوان پایش شکسته و از شلوار بیرون زده بود. وقتی خواستند مرا بازجویی کنند، به عربی به آن‌ها گفتم من هیچ ندارم و هر چه هست در همین ماشین است. لباس‌های من حتی جیب ندارند. حبیب را هم تفتیش کردند. سربازهای عراقی به ما گفتند شیعه هستند ما را سوار آمبولانس کردند و دو سرباز مسلح را نیز همراه ما فرستادند. بعد از گذشت چند ساعت، آمبولانس ایستاد. سربازهای عراقی که همراه ما بودند گفتند: ما شیعه هستیم و ناراحتیم که شما را در این شرایط می‌بینیم. به آن‌ها گفتم: این آمبولانس که هیچ وسیله امداد ندارد، من درد زیادی دارم، خونریزی‌ام شدید است و به شدت تشنه‌ام. گفتند: به راننده آمبولانس و شخصی که کنار او نشسته دستور داده‌اند که هیچ کاری برای شما انجام ندهند. اگر هم از دنیا رفتید شما را در جاده و بیابان رها می‌کنند؛ چون شما پاسدار خمینی هستید. به ما دستور داده‌اند که به شما حتی آب هم ندهیم، اما ما اهل نجف شیعه هستیم. این هم مهرکربلا است که همراه خودمان آورده‌ایم.   نمی‌دانستم حبیب یک فرمانده است/ حبیب شهید شد بعد از چند ساعت سربازها را از ما جدا کردند و من و حبیب عقب آمبولانس تنها شدیم. هوا تاریک شده بود و از وقت اذان گذشته بود. حبیب با همان شرایط بدن خونی و در حال خوابیده، مهر نماز را روی سینه‌اش گذاشت و نماز خواند و بعد هم من نماز خواندم. حبیب گفت: اگر کارت شناسایی مرا می‌دیدند تیر خلاص را شلیک می‌کردند. زیرا این کارت آرم سپاه پاسداران دارد. کنجکاو شدم کارت را ببینم. کلماتی را که روی کارت دیدم چند بار با دقت خواندم. آن‌چه را می‌دیدم باورم نمی‌شد. فکر کردم اشتباه می‌بینم، روی کارت نوشته بود حبیب شریفی؛ فرمانده سپاه دشت آزادگان! گفتم: «تو فرمانده‌ای؟» بعد از چند ماه آشنایی و رفت‌وآمد من هنوز نمی‌دانستم او فرمانده سپاه دشت آزادگان است. چند ساعت گذشته بود. ناگهان دیدم حبیب ساکت شده و دیگر حرف نمی‌زند. با خودم گفتم حتماً خیلی خسته است. ناگهان آمبولانس ایستاد و دو سرباز بیرون پریدند و ۵ نفر ایرانی را با چشم‌ها و دستانی که از پشت بسته شده بود، به درون آمبولانس انداختند. آن‌ها از وجود ما در آمبولانس خبر نداشتند. دست یکی از آن پنج نفر را باز کردم و او هم به سراغ بقیه رفت و دست و چشم آن‌ها را باز کرد وقتی چشم‌شان به ما افتاد یکی از آن‌ها با تعجب گفت: این‌که حبیب شریفی است. خانواده او همسایه ما بودند. یکی دیگر از آن‌ها نیز از دوستان نزدیک حبیب بود. یکی از آن‌ها خودش را به او نزدیک کرد و دستش را بالا برد، چشمانش را نیز باز کرد و با نگرانی گفت: این‌که اصلاً علایم حیاتی ندارد. گفتم: شما اشتباه می‌کنید ما دو ساعت پیش با هم صحبت می‌کردیم. نماز صبح را خواند و بعد از آن هم کمی قرآن تلاوت کرد. شاید خوابیده یا بیهوش شده است، مطمئنم او زنده است. دستم را زیر سرش قرار دادم او گفت: شما که حالت از او بدتر است. باید به فکر خودت باشی. حبیب علایم حیاتی ندارد و احتمالاً شهید شده است. شاید در مقابل این خونریزی‌های شدید نتوانسته مقاومت کند. من هم که اصلاً نمی‌توانستم باور کنم حبیب زنده نیست، گفتم: شما اشتباه می‌کنید، او زنده است. اگر خوابش نبرده پس حتماً بیهوش شده است. حرف‌های آن‌ها ترس و وحشتی عجیب را به دلم انداخت. دستم را از زیر سرش بیرون کشیدم و او را تکان دادم و چند بار او را صدا زدم، اما جوابی از او نشنیدم. فریاد میزدم خون بعثی نمی‌خواهم/ ترکش‌ها در بدنم ماند خورشید کم‌کم طلوع می‌کرد که ما به عراق رسیدیم. وارد محوطه‌ای شدیم. حبیب و آن ۵ نفر در آن ماشین ماندند. عراقی‌ها برانکارد آوردند و مرا به اورژانس بردند. با سیلی محکم یکی از پرستارها، به خودم آمدم. گفتم چرا مرا می‌زنی؟ گفت: تو دائماً فریاد می‌زنی من خون بعثی نمی‌خواهم. چرا این حرف را می‌زنی؟ انگار داری به عراقی‌ها فحش می‌دهدی. اگر ما به تو خون ندهیم و سرم به تو وصل نکنیم، تو در اثر خون‌ریزی شدید می‌میری و تا یک ساعت دیگر هم زنده نیستی. برای چه این حرف را می‌زنی؟ گفتم: من اصلاً یادم نمی‌آید این حرف را زده باشم. گفت: تو دائماً جیغ و داد می‌زدی و این حرف را تکرار می‌کردی. این صحبت‌ها را که شنیدم متوجه شدم در حالت نیمه‌هوشیار این حرف‌ها را زده بودم و با سیلی آن‌ها هوش و حواسم را باز یافته‌ام. آن‌ها تعدادی از ترکش‌ها را بدنم خارج کردند، اما تعدادی از ترکش‌ها باقی ‌ماند و من 6 ماه بعد متوجه شدم کمرم پر از ترکش است. زخم‌ها جوش نمی‌خورد و بدنم دائماً دچار عفونت و خونریزی می‌شد. جای ترکش‌ها را بخیه زدند و پانسمان کردند. سه ماه در انفرادی بودم حدود ۲۰ روز در بیمارستان العماره بودم و بعد از آن مرا با یک ماشین نظامی به بغداد منتقل کردند. به من گفتند تو نظامی هستی و نمی‌توانیم تو را در کنار بقیه ایرانی‌های اسیر قرار بدهیم. باید فعلاً به انفرادی ببریم. مرا به استخبارات بردند و بعد از چند روز، به زندان انفرادی منتقل شدم. سه پتوی تیره‌رنگ سربازی به من دادند. اتاق خیلی کوچک بود. یک پتو را زیر سرم به عنوان بالشت قرار دادم، از یک پتو به عنوان زیرانداز و از یک پتو به عنوان روانداز استفاده کرد. به آن‌ها گفتم برای چه من باید این‌جا باشم؟ سرباز گفتند: ما نمی‌دانیم تو چه کاره هستی؟ به ما دستور داده‌اند و موظف به اطاعت هستیم. در را روی من قفل کردند و رفتند. حدود سه ماه آن‌جا بودم. در اتاق یک پنجره کوچک داشت که هر ۲۴ ساعت از طریق یک پنجره کوچک یک وعده غذای غیرقابل خوردن برای من می‌آوردند. سربازهای شیعه عراقی خبر اسارت مهندس تندگویان را به من دادند دو نفر از سربازهایی که نگهبانی می‌دادند، شیعه بودند. خبر اسارت مهندس تندگویان؛ وزیر نفت را آن‌ها به من دادند و گفتند که او را همراه با معاونان و همراهانش اسیر کرده‌اند. بعد از مدتی نیز گفتند شهید تندگویان بر اثر شکنجه شدید عراقی‌ها، دچار خونریزی داخلی شده و در بیمارستان بستری است البته آن‌ها احتمال شهادت او را می‌دادند. اسم آن دو سرباز شیعه، کریم و منیر بود.   مشخصاتم را خبانان ایرانی به صلیب سرخ دادند بعد از چند ماه، یک روز که مرا برای بازجویی می‌بردند در بین راه یک خلبان ایرانی را دیدم. گفت: شما این‌جا چه می‌کنی؟ من هم شرح حال مختصری به او دادم. گفت: مشخصاتت را به من بده تا به صلیب سرخ جهانی بدهم. آن‌ها به کار اسیران رسیدگی می‌کنند و می‌توانند تو را به اردوگاهی بفرستند که ایرانی‌ها هستند؛ چون شنیده‌ام آن‌جا زنان و دختران ایرانی در بین اسرا هستند و اگر نزد آن‌ها بروی، تنها نیستی. کمک‌های خلبان ایرانی مؤثر واقع شد و بعد از حدود ۴ ماه مرا از انفرادی به اردوگاه موصول بردند. مسیر را با قطار طی کردم و بعد که به آن‌جا رسیدم، باورم نمی‌شد این تعداد اسیر ایرانی وجود داشته باشند. حدود ۱۵۰۰ نفر آن‌جا بودند که از تمام جبهه‌های ایران اسیر شده بودند. البته تعداد زیادی از آن‌ها اهل خرمشهر بودند. مردم عادی که نه رزمنده بودند و نه سلاح داشتند، اما عراق که به خرمشهر حمله کرده بود تعداد زیادی از خانواده‌ها که هنوز از شهر خارج نشده بودند و شامل زن و مرد و کودک و پیر بودند را اسیر کرده بود. حدود ۲۰ زن خرمشهری آن‌جا بودند که آن‌ها را همراه با برادر، فرزند و یا همسرانشان اسیر کرده بودند. این‌ها را از خرمشهر به بصره و از آن‌جا به اردوگاه آورده بودند. هر آسایشگاه ۱۵۰ نفر ظرفیت داشت که یکی از آن‌ها را به ما دادند تا زنان و دختران در آن اسکان پیدا کنند. حدود یک سال و دو ماه در اردوگاه موصل بودم. بعد از مدتی تعدادی از خانم‌های اردوگاه را مبادله کردند و آن‌ها را با همسر و فرزندانشان به ایران فرستادند، اما حدود ۴ یا ۵ نفر ماندند؛ زیرا پسران آن‌ها جوان بودند و می‌ترسیدند اگر به ایران برگردند، پسران آن‌ها به جبهه بروند. عراقی‌ها منکر اسارت زنن ایرانی بودند اوایل اسارت من در مورد سرنوشت چند زن ایرانی دیگر که اسیر بودند، پرس‌وجو کردم، اما آن‌ها انکار کردند و گفتند ما به جز شما، اسرای زن دیگری نداریم، اما بقیه اسرا گفتند که ما زنان اسیر دیگری را نیز دیده‌ایم. وقتی بغداد بودم، گفتم آیا زنان دیگری اسیر شده‌اند، اما آن‌ها باز انکار کردند و گفتند غیر از شما کسی نیست، اما ایرانی‌های اسیری را که در بغداد دیدم به من گفتند چند زن اسیر دیگر نیز بین اسرا وجود دارد. صلیب سرخ از من را به قبرس منتل کرد و سپس به ایران آمدم بعد از مدتی صلیب سرخ تشخیص داد که خون من کم شده و احتیاج به عمل جراحی دیگری دارم و چون تحمل عمل جراحی بدون مراقبت در عراق را ندارم باید نزد خانواده باشم و بنابراین باید مبادله شوم و به ایران برگردم. صلیب سرخ آن‌ها را مجبور کرد تا من و آن چند زن ایرانی را آزاد کنند و به ایران برگردانند. هواپیمای صلیب سرخ مرا از بغداد به قبرس برد، آن‌جا سوار هواپیمای دیگری شدیم و همراه نمایندگان صلیب سرخ به ایران برگشتیم.   روایت‌های «نخستین اسیر زن ایرانی» از جنگ‌ تحمیلی خاطرات شفاهی خدیجه میرشکار به عنوان اولین زن اسیر ایرانی است از سوی انتشارات شمشاد  با عنوان «تا نیمه راه» به چاپ رسیده است. ]]> حماسه و جهاد Sun, 09 Jul 2017 05:01:09 GMT http://www.pahreh.ir/news/5474/روایت-های-نخستین-اسیر-زن-ایرانی-جنگ-تحمیلی